یک مصدر مرکب بنیادی در زبان فارسی است که به فرایند پیچاندن متوالی و ایجاد تارهای تابیده شده در مواد منعطف اطلاق میشود. این عمل، که معادلهایی چون «تافتن»، «مفتول کردن»، «مرغول کردن» و «فتیله کردن» را در ادبیات و اصطلاحات فنی در بر میگیرد، به طور اساسی به منظور افزایش انسجام، استحکام یا تغییر شکل ظاهری ماده صورت میپذیرد. هدف اصلی این کنش، تبدیل رشتههای سست یا موازی به یک ساختار منسجم و مارپیچ است؛ این فرآیند در صنعت نساجی و ریسمانبافی نقشی محوری ایفا میکند تا از سست شدن و پاره شدن نخها جلوگیری شود و ریسمانهایی با مقاومت کششی مطلوب حاصل گردد.
دامنه کاربرد تاب دادن بسیار گسترده است و از حوزه صنایع دستی و تولید الیاف تا مراقبتهای شخصی را شامل میشود. در بافندگی، «تاب دادن نخ» یک مرحله حیاتی است تا تارهای نازک به هم بپیچند و نخ محکمتری ایجاد شود. همچنین در مورد مواد انعطافپذیرتر، این عمل به اشکال متفاوتی دیده میشود؛ برای نمونه، در مورد زلف و مو، «تاب دادن» نظیر همان عقص مو که در منابع ذکر شده به معنای پیچاندن و حلقه کردن مو برای ایجاد حالت و زیبایی خاص به کار میرود، یا پیچاندن سبیلها برای تنظیم شکل و ایستایی آنها. در هر یک از این موارد، حرکت مارپیچ اعمالشده بر ماده، ویژگیهای فیزیکی یا زیباییشناختی آن را دگرگون میسازد.
تاب دادن. [ دَ ] ( مص مرکب ) تافتن. مفتول کردن. مرغول کردن. فتیله کردن.پیچاندن نخ و ریسمان و مفتول و زلف و غیره: نخ را تاب دادن، سبیلها را تاب دادن، تاب دادن ریسمان، عقص شعره عقصاً. بافت موی را و تاب داد. ( منتهی الارب ). قلدالحبل. تاب داد رسن را. ( منتهی الارب ):
شب تیره چون زلف را تاب داد
همان تاب او چشم را خواب داد
پدید آمد آن پرده آبنوس
برآسود گیتی ز آوای کوس.فردوسی.دستهایم برشته ای بسته ست
کس نداده ست جز دو دستم تاب.مسعودسعد.بند سر زلف تاب داده
گل را ز بنفشه آب داده.نظامی.بنفشه زلف را چندان دهد تاب
که باشد یاسمن را دیده در خواب.نظامی.رجوع به تابیدن شود. || چیزی را در حرارت آتش در ظرفی فلزین بدون آب و روغن سرخ و برشته کردن. سرخ کردن در روغن داغ کرده. تاب دادن مرغ و مانند آن در تابه. گوشت را در تابه تاب دادن و کمی آنرا در روغن تفته سرخ کردن، در روغن جوشان کمی سرخ و برشته کردن: گوشت را تاب داد. رجوع به بو دادن و برشته کردن شود. || در هوا آوردن و بردن تاب را. حرکت دادن. تاب را. جنبانیدن تاب چنانکه در هوا آید و رود. رجوع به تاب شود. || تافتن یا پیچ دادن. خماندن. خم کردن چنانکه بازوی کسی را با فشار دست.
(دَ ) (مص م. ) ۱ - تافتن، پیچ دادن، خماندن. ۲ - زلف و ریسمان و امثال آن را پیچ و خم دادن. ۳ - چیزی را در ظرفی فلزی در حرارت آتش بدون آب و روغن سرخ و برشته کردن. ۴ - پرتو افکندن، روشن ساختن.
۱- چیزی را در ظرفی فلزی در حرارت آتش بدون آب و روغن سرخ و برشته کردن.۲- پرتو افکندن روشن ساختن.
تافتن، پیچ دادن، خماندن.
زلف و ریسمان و امثال آن را پیچ و خم دادن.
چیزی را در ظرفی فلزی در حرارت آتش بدون آب و روغن سرخ و برشته کردن.
پرتو افکندن، روشن ساختن.