لغت نامه دهخدا
حراک. [ ح َ ] ( ع اِ ) جنبش. یقال: ما به حراک. ( منتهی الارب ). حرکة. حرکت. ( مهذب الاسماء ).
حراک. [ ح ُ ] ( ع اِ ) ایام حراک؛ آن روزهائی که صید ماهی کم شود و آن به تابستان است.
حراک. [ ح َ ] ( ع اِ ) جنبش. یقال: ما به حراک. ( منتهی الارب ). حرکة. حرکت. ( مهذب الاسماء ).
حراک. [ ح ُ ] ( ع اِ ) ایام حراک؛ آن روزهائی که صید ماهی کم شود و آن به تابستان است.
(حَ ) [ ع. ] (اِمص. ) جنبش.
حرکت، جنبش.
( اسم ) جنبش.
آنروزهائی که صید ماهی کم شود و آن به تابستان است
جنبش.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گر کاهلی باری بیا درکش یکی جام خدا کوه احد جنبان شود برپرد از محراک من
💡 دور به گرد ساغرش هست نصیب اسعدی کو بحراک دست او دور سوار میکند
💡 پس از این چو سایه باشم پس و پیش هر امامی که بکاهم و فزایم ز حراک سایه بانی
💡 به خدا به ذات پاکش که میی است کز حراکش برهد تن از هلاکش به سعادت سمایی
💡 شد بنا گوشم سیه چون لاله از حرف درشت بخت سبزی کو که جا در دامن صحراکنم
💡 ره مکاشفه پوی و زخود مجرد شو که زحمتند در این راه در سکون و حراک