داهیه که ریشهٔ عربی دارد، دارای معانی گوناگون و غالباً برجستهای در زبان فارسی است. در اصل، این واژه به معنای فردی با هوش سرشار، زیرکی فوقالعاده و دانایی است؛ کسی که میتوان او را «باهوش» یا «کار بزرگ» نامید، زیرا توانایی انجام کارهای مهم و پیچیده را دارد. این مفهوم بر جنبهٔ نبوغ و فراست فرد تأکید میکند. همچنین، در برخی تعابیر و در متون قدیمیتر، این کلمه بار معنایی «حادثه» یا «واقعهٔ مهم» را نیز به دوش میکشد که نشان از تأثیرگذاری و اهمیت وجود چنین فردی دارد، یا اشاره به رویدادهای بزرگ و تأثیرگذار است.
با گذر زمان و در بافتار زبان فارسی، به ویژه در اشاره به اشخاص، داهیه بیشتر بر صفت «بسیار زیرک و دانا» تمرکز یافته است. این توصیف، فردی را ترسیم میکند که نه تنها باهوش است، بلکه از این هوش خود برای درک عمیق مسائل و غلبه بر دشواریها استفاده میکند؛ یعنی یک «داناباز» و فردی حیلهگر (به معنای مثبت و زیرکانه) در مواجهه با چالشها. این واژه، جایگاه ویژهای برای اشاره به کسانی دارد که به دلیل تیزهوشی و قدرت تحلیل بالا، از دیگران متمایز میشوند و قابلیتهای منحصربهفردی از خود نشان میدهند.
( داهیة ) داهیة. [ ی َ ] ( ع ص ) داهی. مذکر و مؤنث در آن یکسانست. ج، دواهی. دهاة. || مرد زیرک و تیزفهم. باهوش. زیرک. نابغة. طلطین. طارئة. قعضوضة. باقعة: داهیة من الدواهی؛ فتنة من الفتن. نابغة من النوابغ. بل: هو بل ابلال؛ یعنی او فتنه و صاحب ذکاء است. ( منتهی الارب ). || ( اِ ) کار سخت. کار دشوار. کار بزرگ. ( آنندراج ). کاری صعب. امر بزرگ. امر عظیم. منکر. کاری بزرگ. کاری خطیر. حادثه. ( آنندراج ) ( غیاث ). سختی. ( مهذب الاسماء ). بلا. بائعة. امر منکر. سختی زمانه. ( غیاث ). شدتی از شدائد دهر. مصیبتی بزرگ. بلای بزرگ که مانند آن یافته نشود. نائبه. حبل. حولة. غضلة. ( منتهی الارب ). فتنة. طامة. ( مهذب الاسماء ). طلاطلة. داهیة دهیاء؛ بلای سخت و کذلک قولهم: ادهی و امه؛ ای اشد و انکر. ( منتهی الارب ). انه لعضلة من العضل؛ ای داهیة من الدواهی. حولة من الحول؛ ای داهیة من الدواهی. ریب الزمان. المنون. صرف الدهر. عوبطة. منظورة. زول. زبئل. شبدع. غائلة. اوه. ام زنفل. نبات طمار. توزلی. توزلاء. صاخ. صاخة. عنصر. نبات اوبر. ( منتهی الارب ). در المرصع کنیه های زیرین برای داهیه آمده است: ام دارص. ام الارباء. ام الاریق. ام الازلم. ام البلق. ام اللیل. ام الجیل. ام الجلیق. ام الحدع. ام الجلویق.ام خندب. ام الحنین. ام خشفین. ام الخلفف. ام الخلق. ام خنشفیر. ام الخنفق. ام خنور. ام ختنور. ام ختاف. ام درخین. ام الدهاریس. ام الذفن. ام الدهیم. ام الربیس. ام الرسو. ام رشم. ام الوقوب. ام الرقوب. ام الرقون. ام الرقم. ام زنفل. ام زوبر. ام هیار. ام حبور. ام زیت. ام ضیغم. ام طبق. ام عبید. ام العربط. ام الفتم. ام عنتم. ام فار. ام قسطل. ام قشعم. ام قوب. ام کلبه. ام کلواد. ام اللهیم. ام مرزم. ام ملذم. ام الملیق. ام ناد. ام الهریذی. ام یستعور. ام یقصوم. ابن احداها. ابن برح. ابن بریح. ابن ابرح. بنوابیش. ابنةالجبل. ابنةرشم. ابنةمعیر. بنت احداها. بنات برح. بنت الرقم. بنات اودک. بنات بیش. بنات الدهر. بنات حمام. بنات طیل. بنات عین. ابنة العنقفیر. بنات غیر. بنات معیر. احدی بنات طبق. ذات العراقی. ( المرصع ): می ترسم که... شاه را همان حالت پدید آید که... و بروز رای او همان داهیة نازل شود که حمدونه را. ( سندبادنامه ص 218 ). عوض کرامت فرماید مشایخ کبار سادات ابرار را در این مصیبت عظمی و داهیه ٔکبری. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 460 ). حاضران از آن داهیه دهیا و حادثه شنعا تعجب نمودند. ( ترجمه تاریخ یمینی ). اباس؛ داهیة آوردن. ( تاج المصادر بیهقی ).
(یِ ) [ ع. داهیة ] (ص. ) زیرک، باهوش.
۱. بسیار زیرک و هوشیار، دانا، مدبر.
۲. (اسم ) [جمع: دَواهی] حادثۀ سخت، مصیبت.
بسیارزیرک وهوشیار، داناومدبر، مصیبت، حادثه
۱ - ( صفت ) زیرک باهوش تیز فهم. ۲ - ( اسم ) کار بزرگ امر عظیم. ۳ - مصیبت حادثه جمع دواهی. یا داهیه دهیا پیش آمد ناگوار.
اسم: داهیه (دختر) (عربی) (تلفظ: dāhiye) (فارسی: داهيه) (انگلیسی: dahiye)
معنی: زیرک، باهوش، کار بزرگ، حادثه، داهی، ( در قدیم ) بسیار زیرک و دانا
داهیة
زیرک، باهوش.