لغت نامه دهخدا
تاب و توش. [ ب ُ ] ( ترکیب عطفی، اِ مرکب ) وسایل زندگی. اسباب معیشت:
ز تنگ عیشی بی تاب و توش گشته چو مور
ز ناتوانی بی دست و پای مانده چو مار.مختاری.
تاب و توش. [ ب ُ ] ( ترکیب عطفی، اِ مرکب ) وسایل زندگی. اسباب معیشت:
ز تنگ عیشی بی تاب و توش گشته چو مور
ز ناتوانی بی دست و پای مانده چو مار.مختاری.
(بُ ) (اِمر. ) ۱ - تاب و توان. ۲ - وسایل زندگی، اسباب معیشت.
( اسم ) ۱- تاب و توان. ۲- وسایل زندگی اسباب معیشت.
تاب و توان.
وسایل زندگی، اسباب معیشت.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 همه شهر دیدش پر از تاب و توش ز مستان به گردون رسیده خروش
💡 چنان گاودم گفت: آرم خروش که از شیر گردون برم تاب و توش
💡 کنون کالبد مانده بی تاب و توش مپرس ای پسر هیچ دیگر خموش
💡 چو رستم ورا دید بی تاب و توش نه در تن روان و نه در سرش هوش
💡 برآورد گرز گران را به دوش همی کوفت تا گشت بی تاب و توش
💡 مرا تاب و توش نگهداشت نیست اگر شام باشد همی چاشت نیست