شارد
مترادفها
تکه، پاره، خرده
لغت نامه دهخدا
شارد. [ رِ ]( ع ص ) استر رمنده. ( دهار ). رمنده. ( منتهی الارب ). رموک. گریزنده. نفور. چموش. شموس. جموح. ( منتهی الارب ).فرار. هارب. ج، شَرَد. ( اقرب الموارد ):
عصمت یا نار کونی باردا
لاتکون النار حراً شاردا.( مثنوی ).
شارد. [ رِ ] ( ع ص ) مجازاً به معنی پریشان. ( غیاث اللغات ). سرگردان. یاوه. گریخته. ( یادداشت مؤلف ).
شارد. [ رَ ] ( اِخ ) شارذ. نام بتخانه ای است در کشمیر. رجوع به تحقیق ماللهند ص 56 و 57 شود.
فرهنگ معین
(رِ ) [ ع. ] (اِفا. ) نافرمان، سرکش.
فرهنگ عمید
۱. رمنده، رمیده، گریخته.
۲. آن که از اطاعت سر باز بزند، نافرمان.
فرهنگ فارسی
( اسم ) نافرمان سرکش جمع: شرد.
یا شارذ نام بتخانه ای است در کشمیر
جمله سازی با شارد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ندارد لذّت شوربدگی در پی پشیمانی جنون دندان نیفشارد به لب، زنجیر خایان را
💡 ناله بلبل نیفشارد اگر دل غنچه را چون جرس یک لحظه نتواند لب از فریاد بست
💡 سینهٔ حاسد که درهم میفشارد تنگیاش جای دل خالی نماید بهر پیکان شما
💡 دکا رکوردز در دوران مدیریت او حلقه نیبلونگ ریشارد واگنر را برای نخستین بار منتشر کرد.
💡 بنگذارد فلک زین پیش دلهاشان بیازارد تو گر بری گلوشان نه که چرخ از کینه بفشارد