جان فشاندن

لغت نامه دهخدا

جان فشاندن. [ ف َ / ف ِ دَ ] ( مص مرکب )جان فدا کردن. جان را در راه کسی دادن:
همان مام رودابه ماهروی
که دستان همی جانفشاند بروی.فردوسی.که سربازی کنیم و جانفشانیم
مگر کاحوال صورت بازدانیم.نظامی.گر نسیم سحر از زلف تو بویی آرد
جان فشانیم بسوغات نسیم تو نه سیم.سعدی.در دلم بود که جان بر تو فشانم روزی
باز در خاطرم آمد که متاعیست حقیر.سعدی.کام دلم این بود که جان بر تو فشانم
این کام میسر شد و این کار برآمد.سعدی.

فرهنگ معین

(فَ یا فِ دَ ) (مص ل. ) جان خود را فدا کردن.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) جان خود را فدا کردن جان در راه کسی دادن.

ویکی واژه

جان خود را فدا کردن.

جمله سازی با جان فشاندن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 وگر از جان فشاندن نیست بویت ندارد هیچ سودی گفت و گویت

💡 مرد می‌باید تمام این راه را جان فشاندن باید این درگاه را

💡 مهان جان فشاندند و او زر فشاند سخندان سخن را به گرمی نشاند

💡 نه که جان درباختن کار تو نیست جان فشاندن هست از پروانه خوش

💡 چند خواهی بحر جان در جوش بود جان فشاندن باید و خاموش بود

💡 ز بلور جام و ز پولاد تیغ کسی را نه در جان فشاندن دریغ

رفیق یعنی چه؟
رفیق یعنی چه؟
بیشه یعنی چه؟
بیشه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز