تنکی
لغت نامه دهخدا
تنکی. [ ت َ ن ُ / ت ُ ن ُ ] ( حامص ) چگونگی تنک. رقت. نقیض سطبری. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ): و خون طبیعی اندر سطبری و تنکی معتدل باشد و سرخ شیرین و خوش بوی باشد. ( ذخیره خوارزمشاهی ). || رقت. نازکی. نحیفی:
گوهر تن در تنکی یافتند
قیمت جان در سبکی یافتند.نظامی.مرد تنک زهره نجوید ستیز
از تنکی لرزه کند تیغ تیز.امیرخسرو ( از آنندراج ). || شفاف بودن. رقت:
گر دل تو نز تنکی راز گفت
شیشه که می خورد چرا بازگفت ؟نظامی.|| نرمی. لطافت. آهستگی: چون اﷲ می گویم می بینم که اﷲ گفتن من از ورای آواز و حرفهای من است و واسطه بین اﷲ همان آواز است بدان تنکی. ( کتاب المعارف ). رجوع به تنک و تنگ و دیگر ترکیبهای آن شود.
فرهنگستان زبان و ادب
{depletion} [فیزیک] کاهیدگی چگالی حامل های بار در پیوندگاه مثبت منفی (P-N )
جمله سازی با تنکی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تو مرد دل تنکی پیش آن جگرخواران اگر روی چو جگربند شوربات کنند
💡 استنکیا ۲۹٫۳۸ کیلومترمربع مساحت و ۴۲٬۶۶۶ نفر جمعیت دارد.
💡 تنها نه همین یارم گوش سبکی دارد با گوش سبک چون گل روی تنکی دارد
💡 تا دم زدهام ساز طربها همه خشکست آب تنکی تاخته بر روی حبابم
💡 از پارهٔ شلوار همی تابد لعلش چون از تنکی شیشه بتابد گل ناری