تعنت. [ ت َ ع َن ْ ن ُ ] ( ع مص ) اذیت رسانیدن کسی را. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). || خواستن لغزش و مشقت کسی. || تعنت در سؤال؛ پرسیدن بجهت تلبیس بر وی. ( از اقرب الموارد ). || عیب جویی از کسی و بدگویی. ( ناظم الاطباء ). عیب کسی جستن و بدگویی. ( غیاث اللغات ). خطا وسهو بر کسی جستن. ( آنندراج ). ذلت جستن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( دهار ): و دیگر از تعنت و متکبری خالی باشد زیرا که اصل نماز بر تواضع نهاده اند. ( منتخب قابوسنامه ص 17 ). بقالی را درمی چند بر صوفیان گرد آمده بود در واسط، و هر روز مطالبه کردی و سخنهای باخشونت گفتی و اصحاب از تعنت او خسته خاطر همی بودند. ( گلستان ). باری زبان تعنت دراز کرد و همی گفت تو آن نیستی که پدر من ترا از فرنگ بازخرید. ( گلستان ).
رها نمی کند این نظم چون زره درهم
که خصم تیغتعنت برآورد ز نیام.سعدی.
(تَ عَ نُّ ) [ ع. ] (مص ل. ) ۱ - خواری و مشقت کسی را خواستن. ۲ - عیب جویی کردن از کسی.
۱. عیب جویی و سخت گیری کردن.
۲. خواری و مشقت کسی را خواستن.
۳. آزار رسانیدن به کسی.
خواری ومشقت کسی را واستن، عیبجویی وسختگیری کرد
۱ - ( مصدر ) خرده گرفتن عیب جستن گناه جستن. ۲ - خواری و مشقت کسی را خواستار شدن. ۳ - ( اسم ) خرده گیری عیب جویی. جمع: تعنتات.
خواری و مشقت کسی را خواستن.
عیب جویی کردن از کسی.
💡 گه تعنت گفتند هست قول بشر گه نقیضه بماندند از شبیه و مثال
💡 که سقراط با بزرگی خویش همیگوید که: اگر من نترسیدمی که بعد از من بزرگان و اهل عقل بر من تعنت کنند و گویند که سقراط همه دانش جهان را به یک بار دعوی کرد، من مطلق بگفتمی که من هیچچیز ندانم و عاجزم، ولیکن نتوان گفت که از من دعوی بزرگ بود و بوشکور بلخی خود را بدانش بزرگ در بیتی میبستاید و آن بیت اینست، نظم:
💡 رها نمیکند این نظم چون زره درهم که خصم تیغ تعنت برآورد ز نیام
💡 صبرم از دوست مفرمای و تعنت بگذار کاین بلاییست که از طبع بشر مینرود
💡 دیوار دل به سنگ تعنت خراب گشت رخت سرای عقل به یغما کنون شود
💡 در خزانۀ جود ملک تعنت خصم چگونه بندد و آن ایزدی در اقبال