فرهنگ معین
(بَ ) (ص مر. ) ۱ - بی ارزش، بی قیمت. ۲ - پُربها، گرانبها، آنقدر که نتوان برایش قیمتی تعیین کرد.
(بَ ) (ص مر. ) ۱ - بی ارزش، بی قیمت. ۲ - پُربها، گرانبها، آنقدر که نتوان برایش قیمتی تعیین کرد.
بی قیمت، بی ارزش.
بی ارزش، بی قیمت.
پُربها، گرانبها، آنقدر که نتوان برایش قیمتی تعیین کرد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نیست سبحه این که بر دستست ما را بلکه هست دانه چندی ز در بی بهای کربلا
💡 واندر خزان زبهر ثنای تو بی بهار شاخ شجر شکوفه فشاند به بوستان
💡 بسیار کفش آبله ها پاره می شود تا کس سراغ آن گهر بی بها کند
💡 قناعت گوهری بس بی بها بین قناعت جوی پس عین لقا بین
💡 گوهر من بی بها و اهل عالم مفلسند گوهر خود را ز چشم مفلسان دارم دریغ
💡 به هرکشور وفا را عمرها شد عرضه می دارم متاع بی بهای ما خریداری نمی دارد