لغت نامه دهخدا
حالک. [ ل ِ ] ( ع ص ) نعت فاعلی از حلک. سیاه. حانک: اسود حالک؛ سیاهی سیاه. سخت سیاه. غراب حالک؛ زاغ سیاه تیره. ج، حوالک. ( مهذب الاسماء ).
حالک. [ ل ِ ] ( ع ص ) نعت فاعلی از حلک. سیاه. حانک: اسود حالک؛ سیاهی سیاه. سخت سیاه. غراب حالک؛ زاغ سیاه تیره. ج، حوالک. ( مهذب الاسماء ).
(لِ ) [ ع. ] (ص. ) بسیار تیره.
بسیارسیاه، تیره.
( صفت ) ۱- سخت سیاه ۲ - موحش هولناک
بسیار تیره.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 لطیفه دیگر شنو ازین عجبتر: زمین که بار خلق میکشد مثلی است بارگیر حضرت دین را. مصطفی (ص) گفت: اجعلوا الدنیا مطیة تبلغکم الی الآخرة، و اجعلوا الآخرة دار مقرکم و محط رحالکم، و آسمان اشارت به بهشت است. و از طریق مجاورت عبارت از آن است که مصطفی (ص) گفته: انّ الجنّة فی السّماء.
💡 من دوش تو را دیدم در خواب و چنان باشد بر چرخ همیگشتی سرمستک و خوش حالک
💡 حسن مشکل پسند را مشکل و ناپسند افتاد که در ملک وجودی چنین منزل و مقر گزیند، لاجرم رایت نهضت بغایت سرعت برافراخت و چون پیک مسرع ماه که در لیل حالک قطع مسالک کند و تا صبح صادق سیر غواسق نماید.
💡 تا بدین حالک دنیی نشوی غره که چنین با سلب و مرکب گلگونی
💡 زمانه را نتوان دید بیامام زمان فکیف حالک یا دهر! ایّ مولاکی