جانسپار

لغت نامه دهخدا

جان سپار. [ س ِ ] ( نف مرکب ) جان سپارنده. جان دهنده. فدائی:
ای خسروی که ملک ترا جانسپار گشت
وز رنج گشت حاسد تو جانسپار تیغ.مسعودسعد.رغبت از تو چو با یسار شود
از برای تو جانسپار شود.سنایی.من جانسپار مدح تو صورت نگار مدح تو
با آب کار مدح تو الفاظم ابکار آمده.خاقانی.ور همی بیند چرا نبود دلیر
پشتدار و جانسپار و چشم سیر.مولوی.چه خوش باشد سری در پای یاری
به اخلاص و ارادت جان سپاران.سعدی.در آب و رنگ رخسارش چو جان دادیم خون خوردیم
چو نقشش دست داد اول رقم بر جان سپاران زد.حافظ.بپای دولت آوردت سپردت
سری کش تن ترانه جانسپارست.؟

فرهنگ معین

(سَ یا س ) (ص فا. ) فدایی.

فرهنگ عمید

کسی که در راه کس دیگر از جان خود بگذرد، جان سپارنده، جانباز، فدایی.

فرهنگ فارسی

( صفت ) جان دهنده فدائی.

جمله سازی با جانسپار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 خوش رسیدی وقت مردم بر سرم آری خوشست شمع رویت جانسپاری را که در بالین بود

💡 کارم همه جانسپاری و ترک سر است خوردم همه درد دل و خون جگر است

💡 مفتقر گر جانسپاری در ره بانو سزا است راه حق است «ان تکن لله کان الله لک»

💡 بلبل و پروانه نرد جانسپاری باختند نیم جانی داشتم می آزمودی کاشکی

💡 زآسمان روح الامین گویان به صد شادی که هست با ملک بهرام شه بهرام گردون جانسپار

💡 ای خسروی که ملک تو را جانسپار گشت وز رنج گشت حاسد تو جانسپار تیغ

کس خل یعنی چه؟
کس خل یعنی چه؟
کف پا یعنی چه؟
کف پا یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز