لغت نامه دهخدا
بی نوائی. [ ن َ ] ( حامص مرکب ) بینوایی. رجوع به بینوایی شود.
بی نوائی. [ ن َ ] ( حامص مرکب ) بینوایی. رجوع به بینوایی شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خوش نوا ساز عالمند و بود بینوائی نوای درویشان
💡 بینوائی مفلسی بیچارهٔ گشته او از خان و مان آوارهٔ
💡 بینوایان درش گنج بقا یافته اند بینوائی نکشیده، به نوائی نرسد
💡 تبهای هجر دارم شبها بینوائی تبهای من ببندی لبها چو برگشائی
💡 جانا غم دل ز بینوائی خیزد وین دود ز آتش جدائی خیزد
💡 جز بینوائی تو ندارم دگر کلیم چیزیکه توشه سفر لامکان کنم