بی مو
مترادفها
کچل، لخت، بدون مو
متضادها
مو دار
لغت نامه دهخدا
بی مو. ( ص مرکب ) ( از: بی + مو ) آنکه موی ندارد. || أمرد. ( یادداشت مؤلف ). و رجوع به بی موی شود.
فرهنگ فارسی
آنکه موی ندارد.
جمله سازی با بی مو
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 دادگر شاها پس از پنجاه سالی پادشاهی از سریر خود چرا بی موجبی کردی جدائی
💡 هنوز مدارک مستدل درازمدت و کافی، مبنی بر سودمندی این ماده در کاهش وزن و خطرات قلبی موجود نیست.
💡 از ترانهٔ عشق تو نور نبی موقوف گشت وز مغابهٔ جام تو قندیلها بر هم شکست
💡 شماری از مردم استان چهارمحال و بختیاری، در اعتراض به بحرانهای آبی موجود ناشی از سیاست گذاریهای غلط و عدم برنامهریزی مشخص در حوزه مدیریت منابع آبی، در میدان «امامزادگان حلیمه و حکیمه خاتون» شهرکرد، دست به تجمع زدند.
💡 با غیر خفتن تا سحر از محرمان کردن حذر بی موجبی خواندن ببر بی جرم راندن از درش
💡 پس از انجام عمل جراحی، پزشک توضیح داد که پوست ناحیه آسیبدیده باید کاملاً بی مو باشد تا روند بهبودی و پانسمان بهتر انجام شود.
💡 برخی از افراد به دلیل مسائل ژنتیکی یا پزشکی، موهای سر خود را به صورت کامل بی مو کردهاند و از این وضعیت رضایت دارند.
💡 در برخی از نژادهای خاص حیوانات، پوست بدن به صورت بسیار نرم و بی مو است که این ویژگی متمایز آنها در طبیعت محسوب میشود.