لغت نامه دهخدا
بی مو. ( ص مرکب ) ( از: بی + مو ) آنکه موی ندارد. || أمرد. ( یادداشت مؤلف ). و رجوع به بی موی شود.
بی مو. ( ص مرکب ) ( از: بی + مو ) آنکه موی ندارد. || أمرد. ( یادداشت مؤلف ). و رجوع به بی موی شود.
آنکه موی ندارد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دادگر شاها پس از پنجاه سالی پادشاهی از سریر خود چرا بی موجبی کردی جدائی
💡 هنوز مدارک مستدل درازمدت و کافی، مبنی بر سودمندی این ماده در کاهش وزن و خطرات قلبی موجود نیست.
💡 از ترانهٔ عشق تو نور نبی موقوف گشت وز مغابهٔ جام تو قندیلها بر هم شکست
💡 شماری از مردم استان چهارمحال و بختیاری، در اعتراض به بحرانهای آبی موجود ناشی از سیاست گذاریهای غلط و عدم برنامهریزی مشخص در حوزه مدیریت منابع آبی، در میدان «امامزادگان حلیمه و حکیمه خاتون» شهرکرد، دست به تجمع زدند.
💡 با غیر خفتن تا سحر از محرمان کردن حذر بی موجبی خواندن ببر بی جرم راندن از درش