خیاط

خیاط

خیاط یا دوزنده که در گذشته به آن درزی گفته می‌شد فردی است که با استفاده از پارچه و چرم، لباس‌های حرفه‌ای برای مردان و زنان می‌سازد، تعمیر می‌کند یا تغییراتی در آن‌ها ایجاد می‌نماید. در معنای مدرن، این واژه به سازندگان لباس‌هایی مانند کت و شلوار، شلوار تک و پیراهن برای مردان و زنان، که معمولاً از جنس پشم، کتان یا ابریشم هستند، اشاره دارد. اگرچه این اصطلاح به قرن سیزدهم برمی‌گردد، اما خیاطی در اواخر قرن هجدهم به شکلی مدرن‌تر خود را معرفی کرد و اکنون به سازندگان کت و شلوار مردانه و زنانه، کت، شلوار و پوشاک مشابه اطلاق می‌شود. آن ها به عنوان سازندگان لباس شناخته می‌شوند و این حرفه به گفته بسیاری از کارمندان، بسیار دشوار است و نیازمند هماهنگی دقیق بین دست، چشم، پا و قلب فرد است. برای اولین بار توسط یکی از پیامبران الهی در جامعه معرفی شد. پیش از آن، مردم برای پوشاندن بدن خود از پوست حیوانات بهره می‌بردند و هیچ آگاهی از خیاطی و دوخت و دوز نداشتند. ادریس، یکی از پیامبران، دوزنده بود و بر اساس اسناد دینی، او نخستین کسی بود که به خیاطی پرداخت و روش دوخت لباس را به مردم آموزش داد. از آن زمان به تدریج، مردم شروع به استفاده از لباس‌های دوخته شده کردند.

لغت نامه دهخدا

خیاط. ( ع اِ ) آنچه جامه بدان دوزند. ( از منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ). رشته. نخ. ( یادداشت بخط مؤلف ). || سوزن. ( از منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ). مِخیَط، ابره. ( یادداشت مؤلف ).
- سَم الخیاط؛ چشم سوزن. چشمه سوزن. کون سوزن. ( یادداشت مؤلف ): حتی یلج الجمل فی سَم الخیاط.( قرآن 40/7 ). از چند مخارم که از سم خیاط و مضم قماط تنگ تر بود بگذشتند. ( ترجمه تاریخ یمینی ). || گذرگاه. || مسلک. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ).
خیاط. [ خ َی ْ یا ] ( ع ص ) منسوب است به خیاط. ( سمعانی ). درزی. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ). دوزنده. سوزنی. ( ترجمان علامه جرجانی ). فزاری. جامه دوز. ( یادداشت مؤلف ):
تیرش بدیده دوزی خیاط چشم خاقان
تیغش بکفرشویی قصارِ جان قیصر.خاقانی.خیاط روزگار ببالای هیچکس
پیراهنی ندوخت که آنرا قبا نکرد.خاقانی.تاب خوردم رشته وار اندر کف خیاط صنع
بس گره بر خیط خودبینی و خودرایی زدم.صائب.
خیاط. [ خ َی ْ یا ] ( اِخ ) دهی است از بخش سلسله شهرستان خرم آباد واقع در 22هزارگزی باختر الشتر و 19 هزارگزی باختر شوسه خرم آباد به کرمانشاه. آب آن از رودخانه خیاط و ساکنان از طایفه کولیونداند. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6 ).
خیاط. [ خ َی ْ یا ] ( اِخ ) جرجی افندی از ادیبان و شاعران حلب بود.
خیاط. [ خ َی ْ یا ] ( اِخ ) حنا. او یکی از پزشکان عرب بود و کتاب لمعة اختباریة و فنة فی الحمی التیفوئیدیة از اوست. ( از معجم المطبوعات ).
خیاط.[ خ َی ْ یا ] ( اِخ ) حبیب از پزشکان عرب و یکی از اطباء بیمارستان قصرالعینی بود. ( از معجم المطبوعات ).
خیاط. [ خ َی ْ یا ] ( اِخ ) عبدالرحیم بن محمد مکنی به ابوالحسین. از معتزلیان بود. رجوع شود به ص 37، 40، 80، 85، 88، 89، 90، 91، 93 کتاب خاندان نوبختی.
خیاط. [ خ َی ْیا ] ( اِخ ) علی بن محمدبن فارس مکنی به ابوالحسن و متوفی بسال 450 هَ. ق. یکی از قاریهای قرآن بوده و او راست: الجامع فی القراآت الشعر. ( یادداشت مؤلف ).
خیاط. [ خ َی ْ یا ] ( اِخ ) محیی الدین ( 1875 - 1914 م. ) یکی از بزرگان ادب عرب است که در صیدا زاده شد و به بیروت رفت و در مدارس آنجا علم آموخت و از دو شیخ بزرگوار یوسف الامیر و ابراهیم الاحدب درس گرفت و در ادب عرب برتر شد تا از جمله برگزیدگان گشت او را کتابهای عدیده در نظم و در نثر و در موضوعات تاریخی و صرف ونحو و فقه و مسائل دینی است. ( از معجم المطبوعات ).

فرهنگ فارسی

سوزن که با آن جامه بدوزند، جوالدوز، دوزنده، درزی، درزیگر، کسی که برای مردم لباس بدوزد
( صفت ) آنکه جام. مردم دوزد درزی جامه دوز.
یحیی بن غالب مکنی به ابو علی که بعضی او را اسمعیل ابن محمد گفته اند شاگرد ماشائ الله و یکی از افاضل منجمان است و از اوست: ۱ - کتاب المدخل ۲ - کتاب المعانی ۳- کتاب الموالید ۴- کتاب تحول سنی الموالید ۵ - کتاب المنثور که آنرا از آن یحیی بن خالد نوشته است. ۶ - کتاب قضیب الذهب ۷ - کتاب تحاویل سنی العالم ۸ - کتاب النکت.
خیاط

جملاتی از کلمه خیاط

قماش قلب که خیاط وصله زو ببرد نماند آن بتو پوشیده کان زدزد غلیست
می درد می‌دوزد این خیاط کو می‌دمد می‌سوزد این نفاظ کو
هست صوفی آنک شد صفوت‌طلب نه از لباس صوف و خیاطی و دب
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم