خرده بینی

لغت نامه دهخدا

خرده بینی. [ خ ُ دَ / دِ ] ( حامص مرکب ) ادارک. فِراست. دقت. زیرکی. هوشمندی. ( ناظم الاطباء ):
چو با کژدمی گرم کینی کنی
مبین خردش ار خرده بینی کنی.نظامی. || نکته بینی. عیب بینی:
که طفلی خرد با آن نازنینی
کند در کار از ایشان خرده بینی.نظامی.

فرهنگ معین

( ~. ) (حامص. ) ۱ - هوشمندی، فراست. ۲ - ایرادگیری.

فرهنگ عمید

باریک بینی، نکته دانی، زیرکی، هوشمندی.

فرهنگ فارسی

۱ - ادراک فراست زیرکی هوشمندی. ۲ - عاقبت اندیشی. ۳ - ایراد گیری اعتراض.

جمله سازی با خرده بینی

💡 ز سر بزرگ واری نه ز روی خرده بینی چه شود که بر نزاری گذری کنی خدا را

💡 شد در آن کنج دهن از خرده بینی گوشه گیر داغ دارد گوشه گیران جهان را خال او

💡 چنین فتنه‌ای را که شد گرم کین اگر خرده بینی بخردی مبین

💡 با کمال خرده بینی نقطه خالش مرا کرد در سر گشتگی ثابت قدم پرگاروار

💡 ز تنگ عیشی من خرده بینی آگاه است که چون شرار به بند گران سنگ افتاد

💡 ساده لوحی می کند هموار بر خود هر چه هست رشته جان پرگره از خرده بینی می شود