دبنگ
مترادفها
لات، گردنکش، زورگو، اوباش
لغت نامه دهخدا
دبنگ. [ دَ ب َ ] ( ص ) در تداول عامه، سخت احمق. بی مغز. دشنام گونه ای است مر احمق را. نادان. ابله. گول. مرد ابله و بداندام. ( آنندراج ). مردم مجدر و بدشکل و تنبل. ( ناظم الاطباء ). تبنگ. کودک قوی البدن و صحیح الاعضاء. ( شعوری ):
تا رشته به دست این دبنگ است
این قافله تا به حشر لنگ است.
پرورد روزگار دون پرور
هر کجا مردکی دبنگ بود.ابولفرد نصیرای ( از آنندراج ).
فرهنگ معین
(دَ بَ ) (ص. ) (عا. ) احمق، کودن.
فرهنگ عمید
کودن، احمق، گیج، کردنگ، کردنگل.
فرهنگ فارسی
کودن، احمق، گیج، کردنگ، کردنگل هم گفته اند
( صفت ) احمق کودن.
ویکی واژه
(عامیانه)
احمق، کودن.
جمله سازی با دبنگ
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 شیار کرد دل خلق را و تخم خلاف در آن بکاشت بدستور آن سفیه دبنگ
💡 احسان تو بسان دبنگ است و سله است در خوشاب خوشه انگور بر دبنگ
💡 صرفنظر گر کنم ز بسکه دبنگست گوید پای کمیت طبعم لنگ است
💡 کز عشق تو کلهام دبنگ است سبحانالله این چه رنگ است
💡 از آن دریا که خس اندوخت گوهر نهنگان را چه خواهد بودبنگر
💡 امن تو است احسان نیکیت مکرمت نبود در آل میران آیین جز این دبنگ