دبنگ. [ دَ ب َ ] ( ص ) در تداول عامه، سخت احمق. بی مغز. دشنام گونه ای است مر احمق را. نادان. ابله. گول. مرد ابله و بداندام. ( آنندراج ). مردم مجدر و بدشکل و تنبل. ( ناظم الاطباء ). تبنگ. کودک قوی البدن و صحیح الاعضاء. ( شعوری ):
تا رشته به دست این دبنگ است
این قافله تا به حشر لنگ است.
پرورد روزگار دون پرور
هر کجا مردکی دبنگ بود.ابولفرد نصیرای ( از آنندراج ).
(دَ بَ ) (ص. ) (عا. ) احمق، کودن.
کودن، احمق، گیج، کردنگ، کردنگل.
کودن، احمق، گیج، کردنگ، کردنگل هم گفته اند
( صفت ) احمق کودن.
(عامیانه)
احمق، کودن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شیار کرد دل خلق را و تخم خلاف در آن بکاشت بدستور آن سفیه دبنگ
💡 احسان تو بسان دبنگ است و سله است در خوشاب خوشه انگور بر دبنگ
💡 صرفنظر گر کنم ز بسکه دبنگست گوید پای کمیت طبعم لنگ است
💡 کز عشق تو کلهام دبنگ است سبحانالله این چه رنگ است
💡 از آن دریا که خس اندوخت گوهر نهنگان را چه خواهد بودبنگر
💡 امن تو است احسان نیکیت مکرمت نبود در آل میران آیین جز این دبنگ