لغت نامه دهخدا
خنش. [ خ ِ ن ِ ] ( اِ ) خارش تن. ( یادداشت بخط مؤلف ): خنشم می شود؛ یعنی تنم می خارد.
خنش. [ خ ِ ن ِ ] ( اِ ) خارش تن. ( یادداشت بخط مؤلف ): خنشم می شود؛ یعنی تنم می خارد.
خارش تن خنشم می شود
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 وصف حلاوت سخنش چون رقمکنی نبود عجبکه خامه بچسبد به دفترا
💡 او همی گوید ما را که بقا نیست مرا سخنش بشنو اگر چند که نرم است آواش
💡 این استان از سوی شمال با استان باتنه، از شمال غربی با استان مسیله، شمال شرقی با استان خنشله و از جنوب با استانهای جلفه و وادی همسایه است.
💡 صحابه یا اصحاب (به معنای «یاران»)، کسانی هستند که شخصاً پیامبر اسلام، محمد را دیدهاند و سخنش را شنیده و در زمان حیات او اسلام آوردهاند. مفرد آن را صحابی میگویند. یاران زن محمّد را صحابیات میگویند.
💡 شادکام از روش نظم خیالی ز آنم که خیال سخنش ورد زبان کرد مرا
💡 فانی بره سعدی اگر زد قدمی چند با او سخنش بین که چو شیر و شکر افتاد