خموشی

لغت نامه دهخدا

خموشی. [ خ َ ] ( حامص ) سکوت. صموت. خاموشی. ( یادداشت بخط مؤلف ):
که هر مرغ را هم خموشی نکوست.فردوسی.تا نشسته بر در دانش رصدداران جهل
در بیابان خموشی کاروان آورده ام.خاقانی.بگفتن با پرستاران چه کوشی
سیاست باید اینجا یاخموشی.نظامی.اگر گوشم بگیری تا فروشی
کنم در بیعت بیعت خموشی.نظامی.یکی کم گفتن است و نه خموشی.شیخ عطار.سخن گرچه هر لحظه دلکش تر است
چو بینی خموشی از آن خوشتر است.
همه وقت کم گفتن از روی کار
گزیده ست خاصه درین روزگار.امیرخسرو دهلوی.پشیمان ز گفتار دیدم بسی
پشیمان نگشت از خموشی کسی.امیرخسرو دهلوی.خموشی پاسبان اهل راز است
ازو کبک ایمن از چنگال باز است.وحشی.خموشی پرده پوش راز آمد
نه مانند سخن غماز آمد.وحشی.چو دل را محرم اسرار کردند
خموشی را امانتدار کردند.وحشی.

فرهنگ فارسی

۱ - سکوت بیصدایی. ۲ - بیزبانیگنگی. ۳ - آرامی. ۴ - انطفائ.

فرهنگستان زبان و ادب

{quiescence} [کشاورزی- علوم باغبانی] غیرفعال باقی ماندن بذر یا جوانه به علت عوامل بیرونی

جمله سازی با خموشی

💡 در بزم بیخودان تو قانون دیگر است لب بسته ایم و ساز خموشی نوای ماست

💡 ز آب زندگانی تازه دارد جان خشکم را عقیق آبداری کز خموشی در دهن دارم

💡 درج دل بوده مرا گرچه پر از گوهر نظم چون صدف داشته‌ام مهر خموشی به دهان

💡 خموشی چند، طبع اهل معنی تازه‌کن بیدل به مخموران ستم دارد نفس دزدیدن مینا

💡 از شوق دیدنت ما سر تا به پا چوچشمیم اما تودر خموشی پا تا به سر چو گوشی

💡 کشد چو شعله زحرف فراق دوست نفس کشم بکام خموشی زبان سوخته را

یوخ یعنی چه؟
یوخ یعنی چه؟
دارک یعنی چه؟
دارک یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز