خلیق. [ خ َ ] ( ع ص ) جدیر. حری. حجی. قابل. لایق. سزاوار. برازای. برازنده. زیبای. زیبنده. ازدر. درخور. ( یادداشت بخط مؤلف ). || تمام خلقت. ( منتهی الارب ). || خوگیر. هم خلق. ( ناظم الاطباء ). خوش خلق. خوشخو. ( یادداشت بخط مؤلف ).
خلیق. [ خ ُ ل َ ] ( ع ص مصغر ) مصغر خَلَق، بمعنی کهنه. ( ناظم الاطباء ). منه: ملحفة خلیق.
(خَ ) [ ع. ] (ص. ) ۱ - خوش خلق، خوش - خوی. ۲ - سزاوار، شایسته.
خوش اخلاق.
( صفت ) خوش خلق خوشخوی. توضیح باین معنی در کتب معبر لغت عربی نیامده.
مصغر خلق بمعنی کهنه
خوش خلق، خوش - خوی.
سزاوار، شایسته.
💡 خلیق و مهربان و راست گفتار توانا با توانایی کم آزار
💡 بریده است به مقراض عزت و تقدیس زبان تیغ خلیقت ز مدحتش در قال
💡 بود بود خلیق سخنگوش نام کزو خشمگین است خیرالانام
💡 بدو بوخلیق بداندیش گفت: کشم پرده پیشت ز راز نهفت
💡 ۲- تاریخ ادبیات بلخ، تألیف صالح محمد خلیق، چاپ کابل، ص ۵۴۰