خلیق

لغت نامه دهخدا

خلیق. [ خ َ ] ( ع ص ) جدیر. حری. حجی. قابل. لایق. سزاوار. برازای. برازنده. زیبای. زیبنده. ازدر. درخور. ( یادداشت بخط مؤلف ). || تمام خلقت. ( منتهی الارب ). || خوگیر. هم خلق. ( ناظم الاطباء ). خوش خلق. خوشخو. ( یادداشت بخط مؤلف ).
خلیق. [ خ ُ ل َ ] ( ع ص مصغر ) مصغر خَلَق، بمعنی کهنه. ( ناظم الاطباء ). منه: ملحفة خلیق.

فرهنگ معین

(خَ ) [ ع. ] (ص. ) ۱ - خوش خلق، خوش - خوی. ۲ - سزاوار، شایسته.

فرهنگ عمید

خوش اخلاق.

فرهنگ فارسی

( صفت ) خوش خلق خوشخوی. توضیح باین معنی در کتب معبر لغت عربی نیامده.
مصغر خلق بمعنی کهنه

ویکی واژه

خوش خلق، خوش - خوی.
سزاوار، شایسته.

جمله سازی با خلیق

💡 خلیق و مهربان و راست گفتار توانا با توانایی کم آزار

💡 بریده است به مقراض عزت و تقدیس زبان تیغ خلیقت ز مدحتش در قال

💡 بود بود خلیق سخنگوش نام کزو خشمگین است خیرالانام

💡 بدو بوخلیق بداندیش گفت: کشم پرده پیشت ز راز نهفت

💡 ۲- تاریخ ادبیات بلخ، تألیف صالح محمد خلیق، چاپ کابل، ص ۵۴۰

گولاخ یعنی چه؟
گولاخ یعنی چه؟
فوت جاب یعنی چه؟
فوت جاب یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز