راخ

لغت نامه دهخدا

راخ. ( ع ص ) رجل راخ؛ مرد فراخ زیست. رخی. ( منتهی الارب ).
راخ. ( اِ ) غم و اندوه. ( آنندراج ):
دو گوشش بخنجرش سوراخ کرد
دل گرد توران پر از راخ کرد.فردوسی ( شاهنامه بروخیم ج 5 ص 166 ).|| ظن و گمان. ( شعوری ورق 4 ج 2 ). رای و گمان و اندیشه. ( فرهنگ ناظم الاطباء ).
راخ. ( اِخ ) قلعه ای است در یمن. ( معجم البلدان ).

فرهنگ معین

(اِ. ) اندوه، غم.

فرهنگ عمید

۱. غم، غصه، اندوه، رنج: دو گوشش به خنجر چو سوراخ کرد / دل مرز توران پر از راخ کرد (فردوسی: مجمع الفرس: راخ ).
۲. گمان و اندیشه.

فرهنگ فارسی

( اسم ) اندوه غم غصه.
رجل راخ مرد فراخ زیست. رخی.

ویکی واژه

اندوه، غم.

جمله سازی با راخ

💡 سر تیر با سینه گستاخ شد ز نوک سنان سینه سوراخ شد

💡 هندوی نفس راست غل دو شاخ تنگ کرده برو جهان فراخ

💡 ز گل خواست آیینه یی ساختن وز آن رایت عشق افراختن

💡 دیو باشد رعیت ِ گستاخ چون گذاری نهند پای فراخ

💡 چو من بگذرم زین جهان فراخ برآورد باید یکی خوب کاخ

💡 جهانجو ز جا جست و بنشاختش به نرمی همی سر برافراختش

با دقت یعنی چه؟
با دقت یعنی چه؟
اعتلا یعنی چه؟
اعتلا یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز