لغت نامه دهخدا
دست نشانده. [ دَ ن ِ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) دست نشان.نهالی که به دست کشته باشند. || گماشته. مأمور. منصوب. || مطیع. فرمانبردار. تحت فرمان. تحت الحمایه: دولتهای دست نشانده انگلیس آزادی خود را بدست آورده اند.
دست نشانده. [ دَ ن ِ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) دست نشان.نهالی که به دست کشته باشند. || گماشته. مأمور. منصوب. || مطیع. فرمانبردار. تحت فرمان. تحت الحمایه: دولتهای دست نشانده انگلیس آزادی خود را بدست آورده اند.
( ~. نِ دِ ) (ص مف. ) فرمانبردار، تابع.
کسی که به ارادۀ شخص دیگر به کاری گماشته شده یا به مقامی رسیده و تابع و فرمانبردار او باشد، دست نشان، دست نشین.
( صفت ) ۱ - کسی که دیگری او را بکار یا مقامی گماشته باشد. ۲ - تابع فرمانبردار. ۳- دولتی که تابع سیاست دولتی قوی است.
💡 پس از انقلاب ۱۹۲۰ علما نقش مقابلهگرانه با قیمومیت را ادامه دادند و بیعت با ملک فیصل اوّل را رد کردند. کسی که انگلیسیها او را بهعنوان پادشاه عراق تعیین کرده بودند. ملک فیصل، به منظور قانونی جلوه دادن حاکمیت خویش، اعلام برگزاری انتخابات کرد. علما چون میدانستند وی دست نشانده انگلیس است و به منظور تحکیم حکومت خود میخواهد انتخابات برگزار کند، با انتخابات فرمایشی به مخالفت برخاستند.
💡 یافتم پیری را از محتشمان متصوّفه که از بادیه برآمد فاقه زده و رنج انقطاع کشیده به بازار کوفه اندر آمد، گنجشکی بر دست نشانده و میگفت: «از برای این گنجشگک مرا چیزی دهید.» گفتند: «ای هذا! این چه میگویی؟» گفت: «محال باشد که من گویم: مرا از بهر خدای چیزی دهید؛ از آن که به دنیا شفیع جز حقیری نتوان آورد.» این اندکی است از بسیار آنچه اندر این باب شرط است. والسّلام.
💡 اسماعیل صفوی با کشتن آخرین حاکم مستقل مشعشعی ایالت هویزه را به یکی از امیران صفوی سپرد. با بازگشت شاه صفوی به پایتخت خود، سید فلاح بن محسن از شوشتر به هویزه حمله کرده، آن را تصرّف نمود و با ارسال هدایایی برای شاه اسماعیل، رضایت وی را جلب و در پی آن به عنوان حاکم دست نشانده، حکومت هویزه به وی واگذار شد.