درزن. [ دَ زَ ] ( نف مرکب ) درزننده. زننده در. کسی که حلقه بر در زند. ( برهان ). آنکه در زند. کوبنده در. دق الباب کننده.
درزن. [ دَ زَ ] ( اِ ) سوزن. ( برهان ). ابرة. در اصل درززن بود به معنی درزبند به دو زای معجمه، یک زای معجمه حذف کردند. ( از غیاث ) ( آنندراج ):
تهمت نهند بر من و معنیش کبر و بس
خود در میان کار چو درزی و درزنند.سنائی.برای اینکه خرازان گه خرز
کنند از سبلت روباه درزن.خاقانی.چون موی خوک درزن ترسا بود چرا
تار ردای روح به درزن درآورم.خاقانی.همه بی مغز و از بن یافته قدر
که از سوراخ قیمت یافت درزن.خاقانی.کس از مرد در شهر و از زن نماند
در آن بتکده جای درزن نماند.سعدی.
درزن.[ دَ زَ ] ( اِ ) دوازده عدد از چیزی. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). در تداول امروز عرب زبانان نیز بهمین معنی بکار رود. دوجین. دوزن.
(دَ رْ زَ ) (اِ. ) سوزن.
سوزن که با آن چیزی بدوزند.
سوزن، سوزن که با آن چیزی بدوزند
دوازده عدد از چیزی
( صفت ) آنکه کوبه در را کوبد دق الباب کننده.
سوزن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هین سبکتر دست درزن در عنان مرکبش پیش از آن کو برکشاند آن عنان این است او
💡 -برنامه پارسیان زنگبار از مستندهای تولیدی این شبکه درزنگبار بوده که در جشنواره اتحادیه رادیو تلویزیونهای اسلامی به عنوان بهترین فیلم مستند انتخاب شد.
💡 سر بباز وجان فشان رخصت مده خود را برفق برکسی کین درزند ابواب رخصت مغلقست
💡 شنیده اید که یوسف اسیر ماند به چاهی نگر به یوسف من کاوفتاده درزنخش چه
💡 صفی الدین در سال ۱۳۰۱م رهبری زاهدیه را که یکی از فرقههای صوفی مهم گیلان بود، از استاد روحانی و پدرزنش زاهد گیلانی به عهده گرفت. این فرقه بعدها به صفوی معروف شد.