لغت نامه دهخدا
خونخواری. [ خوا / خا ] ( حامص مرکب ) عمل خونخوار. خون آشامی. خونریزی. سفاکی. ( ناظم الاطباء ):
بخونخواری مکن چنگال را تیز
کزین بی بچه گشت آن شیر خونریز.نظامی.|| کنایه از غم و اندوه باشد. ( ناظم الاطباء ).
خونخواری. [ خوا / خا ] ( حامص مرکب ) عمل خونخوار. خون آشامی. خونریزی. سفاکی. ( ناظم الاطباء ):
بخونخواری مکن چنگال را تیز
کزین بی بچه گشت آن شیر خونریز.نظامی.|| کنایه از غم و اندوه باشد. ( ناظم الاطباء ).
۱. خون خوار بودن، خون آشامی.
۲. [مجاز] ستمکاری.
۳. [مجاز] وحشی گری.
۴. [قدیمی، مجاز] خون ریزی.
۱ - نوشیدن خون خون آشامی. ۲ - بیرحمی سفاکی خونریزی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز خونخواری بر ایشان خون به از می کمان و تیر ایشان هردو از نی
💡 نرگس خون ریز یار از بس که بی پرهیز بود ترک خونخواری نکرد و عاقبت بیمار شد
💡 اگر بی پرده گردد لذت خونخواری عاشق خرابات مغان را باده آشامی نمی ماند
💡 بحر خونخواری است بی ساحل جهان آب و گل کز تریهای فلک دایم بود طوفان در او
💡 مشتاق جفای یار بهر من و تست خونخواری آن نگار بهر من و تست
💡 ز چشم شرمگین دلبران ایمن مشو صائب که شاهین مشق خونخواری کند در چشم پوشیدن