خراشیده

لغت نامه دهخدا

خراشیده. [ خ َ دَ / دِ ] ( ن مف ) شخوده. ( یادداشت بخط مؤلف ). خشوده. ( صحاح الفرس ). آنچه خراش برداشته. خراش خورده:
ز بس که کآورد درد چشمش به افغان
گلوی خراشیده ز افغان نماید.خاقانی.چو شه دید کز سنگ پولادسای
خراشیده می شد سم چارپای.نظامی.جلفه؛ پاره خراشیده از پوست. ( منتهی الارب ).
- روی خراشیده؛صورت خراش برداشته:
بیامد چو سودابه را دید روی
خراشیده و کاخ پرگفتگوی
ز هر کس بپرسید و شد تنگدل
ندانست کردار آن سنگدل.فردوسی.ز بس خون که هر جای پاشیده بود
زمین همچو روی خراشیده بود.اسدی ( گرشاسب نامه ).هر اشک روان، روان گردد و هر روی خراشیده. ( ترجمه تاریخ یمینی ).

فرهنگ فارسی

( اسم ) خراش داده شده. ۲ - ( اسم ) ریش زخم.

جمله سازی با خراشیده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 با اشک فرو ریخت ستمهای تو وحشی پاشید نمک، جان خراشیدهٔ ما را

💡 سیه پوش هر زن چو گیسوی خویش خراشیده با ناخنان روی خویش

💡 ترسم که خراشیده شود آن دل نازک آهسته بنالید که صیاد نداند

💡 قدسی اگر دلم نخراشیده غمزه‌اش الماس بر جراحتم از برق آه کیست

💡 بر خراشیده دلم گو مگذر زانکه مباد کش خراش دل من پای خراشیده کند

کاف یعنی چه؟
کاف یعنی چه؟
ارسا یعنی چه؟
ارسا یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز