لغت نامه دهخدا
وریس. [ وَ ] ( ع ص ) ( ثوب... ) جامه رنگین. ورس. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ) ( آنندراج ). به ورس رنگ کرده. وریسه به همین معنی است. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ).
وریس. [ وَ ] ( ع ص ) ( ثوب... ) جامه رنگین. ورس. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ) ( آنندراج ). به ورس رنگ کرده. وریسه به همین معنی است. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ).
= وُرس
( اسم ) واحدمسافت معادل ۳۵٠٠ قدم یا ۱/٠۶ کیلومتر: از چارپاخانه هفت ورس دیگر که طی کردیم باز قراول خانه است و هفت ورس دیگر که طی کردیم دربین راه گنبد کوچکی بوند که خراب شده...
جامه رنگین ورس
مهار شتر
💡 در دیده ی خواجو رخ دلجوی تو نوریست کز دیدن آن نور دل و دیده فزاید
💡 موسی صفت از معرف حق همه را طوریست ولیک طور هر کس طوریست
💡 عشق نه شین و نه عین و نه قاف عشق نوریست که بی ظلمات است
💡 مرا که نغمه منصوریست در مزمار چه دهشت از زبر دار کم خداست مجن
💡 هر دم ز پرتو نظر او به سوی دل حوریست بر یمین و نگاریست بر یسار