ور افتادن

لغت نامه دهخدا

ورافتادن. [ وَ اُ دَ ] ( مص مرکب ) مستأصل شدن. از بیخ برکنده شدن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). مضمحل شدن. منقرض شدن. از بین رفتن. || از باب افتادن. دمُده شدن. از مد افتادن. منسوخ شدن. ناباب شدن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). رجوع به برافتادن شود.

فرهنگ معین

(وَ. اُ دَ ) (مص ل. ) (عا. ) از مد افتادن، منسوخ شدن.

فرهنگ عمید

۱. برافتادن، منسوخ شدن، از مد افتادن.
۲. از بین رفتن.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) ۱ - منسوخ شدن از مد افتادن باب روز نبودن: دیگر شلیته و تنبان ورافتاد. ۲ - از بین رفتن نیست و نابود شدن: با آل علی هر که در افتاد ور افتاد. )

ویکی واژه

(عا.)
از مد افتادن، منسوخ شدن.

جمله سازی با ور افتادن

💡 قومی ز خیال در غرور افتادند و ندر طلب حور و قصور افتادند

💡 جرم خودداری‌ست از بزم تو دور افتادنم قطره چون فال‌گهر زد باب ساحل می‌شود

💡 این بی خبران زکار دور افتادند شهوت بازند و نام شاهد بتر است

💡 به سر بردن به شادی روزگاران به ناگه دور افتادن ز یاران

💡 یکی از ملوک با تنی چند خاصان در شکارگاهی به زمستان از عمارت دور افتادند، تا شب در آمد خانهٔ دهقانی دیدند.

دبیرستان یعنی چه؟
دبیرستان یعنی چه؟
مغول یعنی چه؟
مغول یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز