ملزم. [ م ُ زَ ] ( ع ص ) آنکه بر گردن وی چیزی لازم آید. || مأخوذ از تازی، مجبور بر کردن کاری و مجبور بر اقرار و مغلوب و محکوم.
- ملزم شدن؛ مجبور شدن ومقهور و مغلوب گشتن و محکوم شدن و مقر شدن و اقرار کردن.
- ملزم کردن؛ مجبورنمودن بر کردن کاری و مغلوب کردن بر اقرار در امری.( ناظم الاطباء ).
- ملزم گشتن؛ ملزم شدن: خسرو از بداهت گفتار به صواب و حضور جواب او ملزم گشت. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 93 ).
ملزم. [ م ُ زِ ] ( ع ص ) مقنع. مجاب کننده: دلیل ملزم خصم. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). قانع کننده.
ملزم. [ م ِ زَ ] ( ع اِ ) نوعی از دست افزار سوزنگر و صیقلی. ( صراح ) ( از ناظم الاطباء ). دو چوب که میان آن به آهن بندند و آن نوعی از دست افزار سوزنگر و صیقل گر است. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || پیچ و منگنه. ( ناظم الاطباء ).
(مُ زِ ) [ ع. ] (اِفا. ) لازم گرداننده.
(مُ زَ ) [ ع. ] (اِمف. ) الزام شده، کسی که انجام کاری بر او واجب گردیده.
کسی که کاری یا امری بر او واجب گردیده، الزام شده.
الزام شده، کسی که کاری یاامری براوواجب گردیده
( اسم ) لازم گرداننده
نوعی از دست افزار سوزنگر و صیقلی دو چوب که میان آن به آهن بندند و آن نوعی از دست افزار سوزنگر و صیقل گر است.
الزام شده، کسی که انجام کاری بر او واجب گردیده.
لازم گرداننده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 میشود عارف خجل نادان چو ملزم میشود میکشد ناموس عالم هرکه آدم میشود
💡 نیست از قانونِ حکمت بحث با اهلِ جدل ورنه نتواند فلاطون، ساختن ملزم مرا
💡 چون خبیث افتاد طبع از طینت ناپاک او خوک را حلواکشم در پیش تا ملزمکنم
💡 ملزم از دیوان ارباب معانی کی شود آن که صد مطلع به یک ابرام مقطع میکند
💡 از عصای خود خطر دارند کوران وقت جنگ بیبصیرت از دلیل خویش ملزم میشود