ماهی گیر

ماهی گیر

لغت نامه دهخدا

ماهی گیر. ( نف مرکب ) صیاد ماهی. ( ناظم الاطباء ). دامیار. سماک. عَرَکی. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). ماهی گیرنده و معرب آن ماهیجیر:
چون سلیمان نبود ماهی گیر
خاتم آورد باز دست آخر.خاقانی.|| ( اِ مرکب ) به معنی ماهیخوار. ( آنندراج ). مرغ ماهیخوار. رجوع به ماهیخوار شود. || سگ آبی. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ معین

(اِ. ) کسی که کارش گرفتن ماهی است، صیاد.

فرهنگ عمید

کسی که برای تفریح ماهی صید می کند یا پیشه اش ماهیگیری است.

فرهنگ فارسی

صیاد ماهی
۱- ( صفت ) آنکه ماهی صید کند صیاد ماهی.

دانشنامه عمومی

ماهی گیر (ماهی). ماهی گیر ( ماهی ) ( نام علمی: Lophius piscatorius ) نام یک گونه از تیره غازماهی است.

جمله سازی با ماهی گیر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 پس کمان شد «کمار» و «مزد» بزاست «دال » دول است و «ریم » ماهی گیر

💡 دولتی تر از منی این جایگاه زانک ماهی گیر تو شد پادشاه

💡 شوخ ماهی گیر باشد دلربای شوخ و شنگ خانه من آمد و افتاد در کام نهنگ

💡 آب را گل ساز و ماهی گیر زیرا چشم خلق کور چون چشم حبابست ای مشارالسلطنه

💡 و آن سایۀ برگ بید بر روی شمر همچون ماهی بشست ماهی گیران

ارین یعنی چه؟
ارین یعنی چه؟
متمایز یعنی چه؟
متمایز یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز