غلتان. [ غ َ ] ( نف، ق ) نعت فاعلی از غلتیدن. غلتنده. آنچه میغلتد. غلطان:
درآمد ز زین گشت غلتان به خاک
همی گفت کای راست دادار پاک.اسدی ( گرشاسب نامه ).بماندش یکی نیمه بر زین نگون
دگر نیمه غلتان ابر خاک و خون.اسدی ( گرشاسب نامه ).من شسته به نظاره و انگشت همی گز
وآب مژه بگشاده و غلتان شده چون گوز.سوزنی.|| هرچیز گرد و مدور. || مروارید. ( ناظم الاطباء ). رجوع به غلطان شود.
(غَ ) = غلطان: (ص فا. ) ۱ - چیزی که می غلتد، غلتنده. ۲ - هرچیز گرد و مدور.
۱. غلتنده.
۲. (قید ) درحال غلتیدن.
۳. [مجاز] هر چیز گرد و مدور.
۴. (بن مضارعِ غلتاندن و غلتانیدن ) = غلتاندن
۱ - ( صفت ) چیزی که می غلتد غلتنده ۲ - در حال غلتیدن ۳ - هر چیز گرد و مدور یا مروارید غلتان. مروارید کاملا گرد.
{rolled , roll} [زبان شناسی] ← لرزشی
غلطان:
چیزی که میغلتد، غلتنده.
هرچیز گرد و مدور.
💡 جمعگشتن دل ما را به تسلی نرساند ازگهرکیست برد شیوهٔ غلتانی را
💡 که رفت از سر او هوش و بیخبر افتاد به روی خاک به سان سرشک خود غلتان
💡 روان به طاس درون کعبتین غلتانش چو اختران که بر افلاک میکنند دوار
💡 غلتان به خاک و خون من و، آن سرو خوشخرام رقصان میان لاله و گل است مست و سرخوشان
💡 فسون جاه عذر لنگ سازد پرفشانی را به غلتانی رساند آب درگوهر روانی را