لغت نامه دهخدا
شه تار. [ ش َه ْ ] ( اِ مرکب ) مخفف شاه تار. اولین تار.تار بم. تار گنده که در سازها بندند. ( از برهان ) ( از آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ). رجوع به شاه تار شود.
شه تار. [ ش َه ْ ] ( اِ مرکب ) مخفف شاه تار. اولین تار.تار بم. تار گنده که در سازها بندند. ( از برهان ) ( از آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ). رجوع به شاه تار شود.
(شَ ) (اِمر. ) اولین تار سازها.
اولین تار سازها تار بم و گنده ٠
اولین تار سازها.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 روشندلان حبابصفت دیده بستهاند روزن چه احتیاج اگر شیشه تار نیست
💡 همیشه تار و پود کار ناهموار میبستم دل و دستم نبود و خویش را بر کار میبستم
💡 آن پرده زرتار که بودی به درِ شه تاراج حوادث شد با خیمه و خرگه
💡 چون به سر هشت از عدالت تاج شه نوشیروان را «تاج شه نوشیروان» بر جشن شه تاریخ باشد
💡 همیشه تارخ خورشید همچو صورت بلقیس جهانفروز بود بر فراز صرح ممرد