سفین
مترادفها
کشتی، قایق، شناور
لغت نامه دهخدا
سفین. [ س َ ] ( ع اِ ) کشتی. سفن، سفاین. ( مهذب الاسماء ). کشتی. ( دهار ). || ( ص ) تراشیده و صیقل کرده:
هرکجا باغی بود آنجا بود آواز مرغ
هرکجا مرغی بود آنجا بود تیر سفین.منوچهری.
فرهنگ معین
(سَ فِ ) [ ع. ] (ص. ) شکافنده.
فرهنگ فارسی
( صفت ) شکافنده چوب شکاف ( تیر ).
کشتی یا تراشیده و صیقل کرده
ویکی واژه
شکافنده.
جمله سازی با سفین
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 ز بحر شعر مر او را بسی غنیمتهاست که از لطافت خواجو سفینه پر گهرست
💡 همچنین او موفق به راه اندازی مجدد میلینیوم فالکون (سفینه هان سولو) میشود.
💡 دکتر بونز مککوی، پزشک سفینه، که دیفارست کلی نقش او را ایفا کرده و از دوستان نزدیک کاپیتان است.
💡 وکیل ملک ملک مهتری که فُلک فلک به بحر همت او چون سفینه درگرداب
💡 اسپاک در سفینه انترپرایز وظیفه افسر اول دارد. وی نیمه انسان و نیمه ولکین است.
💡 سفینه ئی که در الفاظ عذب او معنی بلطف همچو می صاف در قنینه بود