زاجی

لغت نامه دهخدا

زاجی. ( ص نسبی ) نسبتی است به زاج. رجوع به زاج شود.
زاجی. ( ع ص ) زاج. نعت فاعلی از زَجو. رجوع به زاج شود. || حقیر و اندک. ( منتهی الارب ).

جمله سازی با زاجی

💡 مگر دماغ تو صوفی به بانگ چنگ شود تر که از قدح نکشیدی عظیم خشک مزاجی

💡 آه کز نازک مزاجی پیش آن بیدادگر بستن لب مشکل و فریاد کردن مشکل است

💡 چو من سلیم مزاجی شکسته دل نه رواست درین خرابه که یک یوسف است و پنجه پیر

💡 لاجرم بادت نسیمی یافت چون باد مسیح لاجرم آبت مزاجی یافت چون آب حیات

💡 عزم را سلطان نهادی حزم را شیطان فریب حلم را خاکی مزاجی علم را پاکی پذیر