روانه. [ رَ ن َ / ن ِ ] ( نف ) مرادف روان و رونده، چنانکه کشان و کشنده و دوان و دونده. ( آنندراج ) ( انجمن آرا ). جاری. سائل. روان:
خون جگرم ز فرقت تو
از دیده روانه در کنار است.سعدی.و رجوع به روان و روانه شدن و روانه کردن شود. || رونده. ( از آنندراج ) ( از انجمن آرا ). روان. رجوع به روان شود.
- سرو روانه؛ سرو روان. رجوع به سرو روان ذیل روان شود:
ای سرو روانه جوانمرد
ای با دل گرم و با دم سرد.نظامی.|| راهی. ( ناظم الاطباء ). || پویان. دوان.گذرکنان. || فرستاده. || آماده و مهیا. || مسافر. ( ناظم الاطباء ) ( از اشتینگاس ). || ( اِ ) پروانه و تذکره عبور. ( ناظم الاطباء ). جواز یا گذرنامه گمرکخانه. ( از اشتینگاس ). || جایزه. || دولت و اقبال. ( ناظم الاطباء ) ( از اشتینگاس ).
( ~. ) (ق. ) زود، فوری.
(رَ نِ ) ۱ - (ص فا. ) روان، راهی. ۲ - (اِ. ) ارسال.
۱. در حال رفتن، رونده.
۲. جاری.
* روانه شدن (مصدر لازم ) ‹روانه گشتن› روان شدن، رفتن، راهی شدن، به راه افتادن.
* روانه کردن: (مصدر متعدی ) ‹روانه ساختن› روان کردن، راهی کردن، گسیل کردن، فرستادن.
روان، رونده، راهی، راه افتاده، روان بودن
۱ - ( صفت ) روان رونده راهی. ۲ - ( اسم ) انفاذ ارسال.
{dolly} [سینما و تلویزیون] نوعی پایۀ چرخ دار که دوربین یا صدابَر بر آن نصب می شود و می توان آن را بر روی سطحی صاف هدایت کرد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 قصاب چو پروانه تو ای شوخ چو شمعی ای شمع شبافروز به قربان تو گردم
💡 آه از شمع وفا پروانه کردم بیوطن همچو زنبور عسل من خانهویرانم هنوز
💡 ز بس پروانهٔ فرصت کمینیهای پروازم نفسگر دامن افشاند چو صبحم بال و پرگردد
💡 شد چو پروانه دل از صبر و خرد ساخته پر سوی آن شمع ولی سوخته پر باز آمد
💡 ز خط عنبرین یار روشن شد چراغ من ز ظلمت اختر پروانه را شام آورد بیرون
💡 پروانه صفت شبها در بزم دل افروزم از هر طرفی شمعی می بینم و می سوزم