لغت نامه دهخدا
دروب. [ دَ ] ( ع ص ) ستور رام، مذکر و مؤنث در وی یکسان است، گویند: جمل دروب و ناقة دروب. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). یا شتر ماده ای که هر گاه لب او را بگیرند و چشم وی را سپوخند در پی شخص رود. ( از منتهی الارب ). دَرَبوت. تَرَبوت.
دروب. [ دُ ] ( ع اِ ) ج ِ دَرب. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). اصل این کلمه عربی نیست و عرب آنرا به معنی «ابواب » بکار می برد. ( از المعرب جوالیقی ). رجوع به درب شود: اهالی شهر در دروب و محلات ممتنع شدند. ( جهانگشای جوینی ). یکی چند بر این سیاق اعباء مشاق را دست تحمل می دادم و در باب اوضاع و اساس دروب و زفاق طریق اسواق... به ناکام گام می نهادم. ( ترجمه محاسن اصفهان آوی ).