دروب

لغت نامه دهخدا

دروب. [ دَ ] ( ع ص ) ستور رام، مذکر و مؤنث در وی یکسان است، گویند: جمل دروب و ناقة دروب. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). یا شتر ماده ای که هر گاه لب او را بگیرند و چشم وی را سپوخند در پی شخص رود. ( از منتهی الارب ). دَرَبوت. تَرَبوت.
دروب. [ دُ ] ( ع اِ ) ج ِ دَرب. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). اصل این کلمه عربی نیست و عرب آنرا به معنی «ابواب » بکار می برد. ( از المعرب جوالیقی ). رجوع به درب شود: اهالی شهر در دروب و محلات ممتنع شدند. ( جهانگشای جوینی ). یکی چند بر این سیاق اعباء مشاق را دست تحمل می دادم و در باب اوضاع و اساس دروب و زفاق طریق اسواق... به ناکام گام می نهادم. ( ترجمه محاسن اصفهان آوی ).

فرهنگ معین

(دُ ) [ ع. ] جِ درب، دروازه ها.

فرهنگ عمید

=درب

فرهنگ فارسی

( اسم ) جمع درب دروازه ها.
جمع درب اصل این کلمه عربی نیست و عرب آنرا بمعنی ابواب بکار می برد

ویکی واژه

جِ درب؛ دروازه‌ها.

جمله سازی با دروب

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بدبخت کسی بود که تشبیه دروبست بیچاره ندانست مصور ز مصور

💡 زیر فلک  از منعم ودروبش مپرسید گر خانه همین است همه خانه خرابند

💡 دروب او همه چون پنجهٔ قضا مبرم بروج او همه چون بارهٔ بقا متقن

💡 چه قدر و قیمت دارد رهی و مثل رهی که یاد او کنی و خاطر اندروبندی

💡 رو دروبال کرد مرا اختر مراد کان مه پی رقیب بد اختر گرفت و رفت

💡 گفت: هر دینی که دروبنفس عزیزی تراشة قلم زر شود آن دین باطل نبود

الفت یعنی چه؟
الفت یعنی چه؟
قورساق یعنی چه؟
قورساق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز