لغت نامه دهخدا
دانان. ( اِخ ) رجوع به ساعدآباد شود. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5 ).
دانان. ( نف، ق ) در حال دانستن. || جمع دان در ترکیب چون: نکته دانان.
دانان. ( اِخ ) رجوع به ساعدآباد شود. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5 ).
دانان. ( نف، ق ) در حال دانستن. || جمع دان در ترکیب چون: نکته دانان.
در حال دانستن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چون حرف دانان را رود ز اسرار قرآنی سخن نقش خم ابروی تو تأویل بس «حامیم » را
💡 فغانا میگساران دجله نوشان دریغا ساقیان اندازه دانان
💡 پایه قدر سخن دانان فضولی پست شد زین سبب هرگز درین کشور کسی نامی نیافت
💡 خویش را نادان گرفتن مایة آسودگیست گر زنادانان نباشی خویش را دانا مگیر
💡 همانا تو را نیست شکلی معین که از چشم ِ اندازه دانان، نهانی
💡 درد دل گفتن همین تنها نه در نا گفتن است راز دانان را حکایت حرف بیجا گفتن است