خربوزه
لغت نامه دهخدا
خربوزه. [ خ َ زَ / زِ ] ( اِ ) خربز. خربزه. تلفظ دیگریست در خربزه: از حکمت باری تعالی در مصر خربوزه به انواع است بطوری که چون شخص فقیری در آن دشت پرحرارت تشنه و بی طاقت شود، میتواند که با جزئی پول خریده نائره عطش خودفرونشاند. ( قاموس کتاب مقدس ). رجوع به خربزه شود.
فرهنگ عمید
= خربزه
فرهنگ فارسی
(اسم ) ۱ - گیاهی است از تیر. کدوییان که میوه اش درشت و شیرین و آبداراست. بوت. آن کوتاه و ساقه هایش روی زمین میخوابد. ۲ - میو. گیاه مزبور.
جمله سازی با خربوزه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کامل بسطام در تقلید فرد اجتناب از خوردن خربوزه کرد
💡 نگه کرد و آن تخم خربوزه دید ز رنگ خوش آن دلش بردمید
💡 نگهداشت خربوزهٔ خوب را درشت و گرانسنگ و مرغوب را
💡 ز بیم زن ارچه دهان روزه داشت ولیکن شکم داغ خربوزه داشت
💡 به تدبیر خود را سبک بارکرد به هر دهقدم یکدو خربوزه خورد