یکساله

لغت نامه دهخدا

یک ساله. [ ی َ / ی ِ ل َ / ل ِ ] ( ص نسبی ) منسوب به یک سال. || دارای یک سال. ( ناظم الاطباء ). که سالی بر او گذشته است. که سالی زیسته است. که مدت یک سال عمر اوست.
- یک ساله راه؛ راهی که به یک سال توان پیمود:
شنیدم به میزان یک ساله راه
بکرد از بلندی به پستی نگاه.سعدی. || به مدت یک سال. برای یک سال:
بیاورد گردان کشورْش را
درم داد یک ساله لشکرْش را.فردوسی.بیابان و یک ساله دریا و کوه
برفتیم با داغ دل یک گروه.فردوسی.

فرهنگ فارسی

(صفت ) ۱- بمدت یک سال بطول یک سال: جبرئیل گفت: بهرمویی که براندام تست ثواب یکساله ترادردیوان بنویسند.

جمله سازی با یکساله

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چو دیدم تو را زیرک و هوشمند به یکساله دخل از تو کردم پسند

💡 میان دوستان حایل نگردد دوریی منزل که از یکساله ره یوسف زلیخا را به خواب آید

💡 گر یک شبه وصل بتم آواز آرد یکساله فراقش فلک آغاز آرد

💡 وی در تابستان نقل و انتقالاتی ۲۰۲۳ طی قراردادی یکساله و قرضی به تراکتور پیوست.

💡 دلا تا تو زمن دوری ندانم بر چه کردارم مرا بینی چنان بینی که من یکساله بیمارم

💡 گر همه یکساله رهمان برده باشد بفکند نه زمن یابد نشان کس نه زیارانم خبر