گوریش

لغت نامه دهخدا

گوریش. [ گ َ / گُو ] ( ص مرکب ) گاوریش. احمق. گوبروت:
نبود باید گوریش تا به آخر عمر
که مردمان به چنین ضحکه ها شوند سمر.مسعودسعد.گر او از این پس گوریش خوانَدم شاید
وز این حدیث نباید مرا نمود عدول.مسعودسعد.بود اندر جهان چو من گوریش
باشد اندر جهان چو من نادان.مسعودسعد.رجوع به گاوریش و گوبروت شود.

فرهنگ معین

(گَ یا گُ ) (ص مر. ) = گاوریش: احمق، ابله.

ویکی واژه

گاوریش: احمق، ابله.

جمله سازی با گوریش

💡 بود اندر جهان چون من گوریش باشد اندر جهان چو من نادان

💡 خصم گوریش کن که خواجه ما بر سر درس و ختم قرآن شد

💡 گر او ازین پس گوریش خواندم شاید وزین حدیث نباید مرا نمود ملال

💡 نبود باید گوریش تا به آخر عمر که مردمان به چنین ضحک ها شوند سمر