گنجشکی
لغت نامه دهخدا
گنجشکی. [ گ ُ ج ِ ] ( ص نسبی ) منسوب به گنجشک.
- روزه گنجشکی؛ در تداول عوام، روزه ای که کودکان بگیرندو چون گرسنه شوند افطار کنند. روزه کله گنجشکی.
فرهنگ فارسی
( صفت ) منسوب به گنجشک. یا روز. گنجشک. روزه ای که کودکان بگیرند و چون گرسنه شوند افطار کنند.
منسوب به گنجشک - روزه گنجشکی در تداول عام روزه ای که کودکان بگیرند و چون گرسنه شوند افطار کنند.
جمله سازی با گنجشکی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 اگرچه همچو گنجشکی ضعیفیم به فضلت نیست باک از شاهبازم
💡 مگر چون ناز او بیند نیازی به گنجشکی شود مشغول بازی
💡 منم این لحظه نزدت بازمانده چو گنجشکی بچنگ بازمانده
💡 اگر غافل بمانی باز مانی چو گنجشکی بچنگ باز مانی
💡 دلم زان طره بر بازیچه باشد گر هوا گیرد چو گنجشکی که زیر بال شاهین است پروازش
💡 هوای کوی عشقت بس بلندست ز گنجشکی نیاید شاهبازی