گردار

لغت نامه دهخدا

گردار. [ گ َ ] ( نف مرکب ) مبتلا به گر و جرب. مبتلا به خارش. ( از ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - آنکه مبتلی به جرب است. ۲ - آنکه بدنش خارش دارد.

جمله سازی با گردار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 اگر چه از جگرداری برآتش می توانم زد ندارم زهره تا برگرد آن گلگون قبا گردم

💡 ز لنگرداری رسم توقع آب می‌گردم خدایا بخت‌من چندان به خواب افتدکه برخیزد

💡 تازه می گردد چو داغ لاله صائب داغ من هر که را بینم جگردارانه در خون می رود

💡 بیم تیغت رسم غفلت را ز عالم بر فکند پنبه از گوش جگرداران هر کشور کشید

💡 به قطع هرزه‌گردی‌ها ندیدم چارهٔ دیگر ز مشق عزلت آخر تیغ لنگردار گردیدم

💡 بحر لنگردار ما را نیست پروای حباب این سبک مغزان عبث سردرسر ما کرده اند

داجون یعنی چه؟
داجون یعنی چه؟
عزیز دل یعنی چه؟
عزیز دل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز