گداز

گداز

این واژه در زبان فارسی به حالتی گفته می‌شود که یک ماده بر اثر حرارت یا فشار شدید از حالت جامد خارج شده و به حالت نرم یا مایع در می‌آید، مانند ذوب شدن فلزات یا آب شدن برف‌ها در طبیعت. این مفهوم در متون ادبی نیز به صورت استعاری به کار رفته و برای بیان شدت رنج، اندوه یا فشار روحی انسان استفاده شده است، به گونه‌ای که دل انسان در اثر غم و اندوه در حالت «گداز» قرار می‌گیرد. در برخی کاربردهای قدیمی، «گداز» به لاغری و تحلیل رفتن بدن نیز اشاره دارد، به‌ویژه زمانی که فرد در اثر بیماری یا رنج شدید دچار ضعف جسمی می‌شود. همچنین در اصطلاحات سنتی، گاهی «گداز» برای بیان حالت تپش، لرزش یا بی‌قراری بدن، به‌خصوص در موقعیت‌های خاص مانند زایمان زنان، به کار رفته است. از نظر ادبی، شاعران فارسی از این واژه برای تصویرسازی حالات عاطفی شدید مانند عشق، درد و اشتیاق استفاده کرده‌اند و آن را نمادی از سوختن درونی و فشار احساسی دانسته‌اند. این واژه در ترکیباتی مانند «گرم و گداز» نیز به کار می‌رود که نشان‌دهنده شدت رنج، آشوب یا التهاب درونی است. در برخی متون علمی و طبیعی قدیم، این واژه به فرایند ذوب و تغییر حالت مواد نیز اشاره داشته و در توصیف پدیده‌های طبیعی مانند ذوب برف‌ها یا جریان آب ناشی از آن استفاده شده است. از نظر زبانی، این واژه ریشه‌ای کهن دارد و در فارسی میانه و متون کلاسیک به صورت گسترده کاربرد داشته است.

لغت نامه دهخدا

گداز. [ گ ُ ] ( اِمص ) عمل گداختن. گدازش. تبش باشد در تن و بیشتر زنان را باشد وقت زادن. ( لغت فرس اسدی ). گداختن:
چو زهری که آرد به تن در، گداز
خرد را بدانگونه بگدازد آز.ابوشکور.اما رود طبیعی آن است که آبهایی بود بزرگ که از گداز برف و چشمه هایی که از کوه و روی زمین بگشاید و برود و خویشتن را راه کند. ( حدود العالم ).
خروشان پر از درد بازآمدند
ز دردش دل اندر گداز آمدند.فردوسی.پر از درد گشتم سوی چاره باز
بدان تا نماند تن اندر گداز.فردوسی.نگویی به بدخواه راز مرا
کنی یاد درد و گداز مرا.فردوسی.چو یزدان بدارد ز تو دست باز
همیشه بمانی به گرم و گداز.فردوسی.ز گاه خجسته منوچهر باز
بدین روز بودم دل اندر گداز.فردوسی.پس آگاهی آمد به نزد گراز
کز او بود خسروبه گرم و گداز.فردوسی.ز کهتر پرستش، ز مهتر نواز
بداندیش را داشتن در گداز.فردوسی.همه مهتران پیشواز آمدند
پر از درد و گرم و گداز آمدند.فردوسی.ترا زین جهان سرزنش بینم آز
به برگشتنت رنج و گرم و گداز.فردوسی.چه آن کس که اندر خرام است و ناز
چه آن کس که در درد و گرم و گداز.فردوسی.سوی آفریننده بی نیاز
بباید که باشی همی در گداز.فردوسی.بدان تا به آرام بر تخت ناز
نشینیم بی رنج و گرم و گداز.فردوسی.بدانسان به لشکر فرستَمْت ْ باز
که گیو از تو گردد به درد و گداز.فردوسی.بهنگام پیروز چون خوشنواز
جهان کرد پر جور و گرم و گداز.فردوسی.همان خشم و پیکاربازآورد
بدین غم تن اندر گداز آورد.فردوسی.ز تو دور باد آز و خشم و نیاز
دل بدسگالت به گرم وگداز.فردوسی.رهاند مرا زین غمان دراز
ترا زین تکاپوی گرم و گداز.فردوسی.خشم شاه آتش تیز است و بداندیش چو موم
موم هر جای که آتش بود افتد به گداز.فرخی.گر خلافش به کوه درفکنی
کوه گیرد چو تب گرفته گداز.فرخی.سال تا سال همی تاختمی گرد جهان

فرهنگ معین

(گُ )(اِمص. )۱ - ذوب، گدازش. ۲ - لاغری.

فرهنگ عمید

۱. = گداختن
۲. گدازنده (در ترکیب با کلمه دیگر ): دیرگداز، جان گداز.
۳. (اسم مصدر ) گداخته شدن، ذوب.
۴. (اسم مصدر ) [قدیمی، مجاز] لاغر و نحیف شدن.
۵. (اسم ) [قدیمی، مجاز] غم، رنج: چه آن کس که اندر خرام است و ناز/ چه گوید که در درد و گرم و گداز (فردوسی: ۷/۴۴۵ حاشیه ).

فرهنگ فارسی

گدازش، عمل گداختن، ذوب
( اسم ) ۱ - عمل گداختن گدازش. ذوب: رود طبیعی آنست که آبهایی بود بزرگ که از گداز برف و چشمه هایی که از کوه و روی زمین بگشاید و برود و خویشتن راه کند. ۲ - لاغری کا هش تن. ۳ - تپش ( مخصوصا تپش و لرزش زنان بهنگام زادن ). همه مهتران پیشواز آمدند پر از درد و سوز و گداز آمدند. یا گرم و گداز. غم و رنج: چه آن کس که اندر خرامست و ناز چه آن کس که دردرد و گرم و گداز. ۴ - ( اسم ) ظرف چدنی دردار که دود و هوا را در داخل نگه میدارد.

جمله سازی با گداز

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بی روی دوست، دوش شب ما سحر نداشت سوز و گداز شمع و من و دل اثر نداشت

💡 جانم ز تاب مهر تو شمعیست در گداز چشمم ز شوق لعل تو دُرجیست پرگهر

💡 آتش اگر در وجودِ شمع نیفتد مومِ بیفسرده در گداز نیاید

سبک یعنی چه؟
سبک یعنی چه؟
پهن کردن یعنی چه؟
پهن کردن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز