کلمه کل دارای معانی متنوعی است که در زمینههای مختلف کاربرد دارد. به عنوان مثال، در معنای اصلی، به معنای تمام و همه به کار میرود. در برخی از محاورات، کل به کچل یا بیمو اشاره دارد و به صورت مجازی به بیبرگوبار بودن نیز تعبیر میشود.
در جانورشناسی، این واژه به بزکوهی اشاره میکند و در زبان عربی به معنای ده یا روستا به کار میرود. همچنین در مکالمات غیررسمی، کل میتواند به سربار یا انگل اشاره کند. در زمینههای اداری نیز به معنای دربردارنده همه اجزای یک مجموعه است.
در منطق، کل به آنچه دربرگیرنده اجزای خود است، اشاره دارد و در گویشهای محلی نیز معانی خاصی دارد. به عنوان مثال، در گویش طبری به نرینه جمیع حیوانات اشاره میکند و در گویش گنابادی به معنای باغچه و سر یا آغاز به کار میرود. این تنوع معانی نشاندهنده غنای زبان فارسی و کاربردهای مختلف این واژه است.
کل. [ ک َ ] ( ص ) کچل. یعنی شخصی که سر او زخم یا جای زخم داشته باشد و موی نداشته باشد و به عربی اقرع خوانند. ( برهان ). کچل را گویند یعنی کسی که سر او مو نداشته باشد. ( انجمن آرای ناصری ) ( آنندراج ). کسی که سر او از کچلی بی موی بود. ( ناظم الاطباء ). مسعوف. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ). مخفف کچل. ( حاشیه برهان چ معین ):
بدخواه او نژند و سرافکنده و خجل
چون کل که از سرش برباید عمامه باد.فرخی.باشی کل ای برادر و معذوری
گر سر برهنه کرد نمی آری.ناصرخسرو.ورنه جوان شو که هیچ کل نرهد
جز که به جعد سیه ز ننگ کلی.ناصرخسرو.
|| نرینه جمیع حیوانات را گویند عموماً و گاومیش نر را خصوصاً.( برهان ) ( ناظم الاطباء ). بمعنی نر جمیع بهائم عموماًو گاومیش نر خصوصاً. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ). نر از گاو و گوسفند و مانند آن. نرینه از ستور. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ): و اما گوشت بزماده و آن کل، آن خون که از ایشان خیزد غلیظ شود. ( الابنیه، یادداشت ایضاً ).
- کل خوردن؛ آبستن شدن گاو و گوسفند و مانند آن. جفت شدن نر باماده.( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ).
|| ( اِ ) شاخ. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ). || ( ص ) منحنی. کج. خمیده. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ). حق آن است که کل و کله بمعنی کج و کوتاه آمده و آنرا بضم کاف نیز استعمال کرده اند. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ). رجوع به کُل شود. || کوتاه. قصیر. ( ناظم الاطباء ). || ( اِ ) چال. گودال. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). || دندان گراز، که آن را چون سلاح بکار برد. یشک. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). || جوانه در حبوبات و برنج.( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). || جوانه در حبوبات و برنج. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). || ( ص ) بزرگ: کل چشم، فراخ چشم. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). || ( پسوند ) مزید مؤخر امکنه. چنانکه در: بنجا کل، جلیل کل، چاکل، دوکل. ( یادداشت، به خط مرحوم دهخدا ).
(کُ ) (ص. ) منحنی، کج، کجی، انحناء.
( ~. ) (اِ. ) ده، روستا.
( ~. ) (ص. ) کوتاه، ناقص، کند. مق -. تیز.
(کَ ) [ طبر. ] (اِ. ) نرینة جمیع حیوانات از قبیل گاو و گوسفند.
(کَ ) (ص. ) بی مو، مخفف کچل.
(کُ لّ ) [ ع. ] (اِ. ) همه، همگی.
(کَ لّ ) [ ع. ] (اِ. ) گرانبار شدن، سنگینی.
( صفت ) ۱ - کوتاه. ۲ - ناقص. ۳ - کند مقابل. تیز: ( این چاقو کل است ).
{calvus} [علوم جَوّ] کومه ای بارایی که در آن چند برجستگی در جهت فوقانی وجود دارد و به تدریج شکل کومه ای خود را از دست می دهد
کُلّ
در دو معنا به کار می رود: ۱. در برابر جزء، و آن پدیده ای است که از به هم پیوستن اجزا پدید می آید مثل یک میز، یا یک خانه که از اجزاء مختلف تشکیل شده است؛ ۲. دربرابر بعض، و آن سور قضایای موجبۀ کلیه است که در زبان فارسی «هر» به جای آن می نشیند، مثل «هر انسانی حیوان است (= کلُّ انسان حیوانٌ)» باید توجه داشت کل با کلّی فرق اساسی دارد. کل، یک مجموعه است امّا کلّی یک مفهوم است. (← کلی). کل مجموعی دربرابر کل منطقی قرار دارد. در کل منطقی که با سور «هر و هیچ» بیان می شود، مراد فردفرد افراد موضوع است، چنان که «هر انسانی حیوان است»، یعنی فردفرد افراد انسانی حیوان هستند؛ چنان که وقتی می گوییم «کلّ دانش آموزان یک دبیرستان ۳۰۰تن هستند»، تمام دانش آموزان مورد نظرند.
[ویکی فقه] کل به لفظ دلالت کننده بر شمول حکم نسبت به همه افراد مدخول آن اطلاق می شود.
لفظ «کل»، از ادوات عموم است؛ یعنی از الفاظی است که بر شمول و فراگیری حکم نسبت به تمام افراد مدخول خود دلالت می کند؛ برای مثال، در جمله: «اکرم کل عالم»، لفظ کل دلالت می کند بر این که حکم اکرام بر روی همه افراد عالم رفته است.
از نظر اصولیون
بیشتر اصولی ها همانند مرحوم « آخوند » لفظ کل را از الفاظ مختص « عموم » می دانند، ولی بعضی دیگر آن را از الفاظ مشترک بین «عموم» و «خصوص» می دانند.بیشتر اصولیون معتقدند دلالت کل بر عموم، به وضع واضع است، ولی برخی مانند مرحوم «آخوند» بر این باورند که این دلالت، به مقدمات حکمت است.