کرمکی

لغت نامه دهخدا

کرمکی. [ ک ِ م َ ]( ص نسبی ) مبتلا به کرمک. مبتلا به بیماری کرمک. آنکه به مرض کرمک دچار است. ( یادداشت مؤلف ). || زن یا پسر بد. زنی که به عمل ناشایست راغب است. بدعمل زن. در تداول لوطیان، آنکه مایل به تباهکاری دیگران با خود باشد. ( یادداشت مؤلف ). || اطواری. || شهوی. || کسی که دیگران را بوسیله ای آزار کند. موذی. ( فرهنگ فارسی معین ).

فرهنگ معین

(کِ مَ ) (ص نسب. ) (عا. ) مردم آزار، موذی.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - کسی که دیگرانرا بوسیله ای آزار کند موذی. ۲ - اطواری. ۳ - شهوی.

جمله سازی با کرمکی

💡 کرمکی کاندر حدث باشد دفین کی بداند آخر و بدو زمین

💡 کرمکی یافتم میان کمر سیر و سیرآب و سبز و تازه و تر

💡 نه بشنیده گوشم دوچشمم بدید که شدکرمکی پشه از جا پرید

💡 کرمکی و از قذر آکنده ای طمطراقی در میان افکنده ای

💡 چون برون آمد ز جوهر کرمکی شاه گفتا با ایازش نرمکی

تعامل یعنی چه؟
تعامل یعنی چه؟
روز جاری یعنی چه؟
روز جاری یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز