کباره

لغت نامه دهخدا

( کبارة ) کبارة. [ ک َ رَ ] ( ع مص ) بزرگ گردیدن. کلان و تن دار شدن. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). بزرگ شدن. ( ترجمان القرآن جرجانی چ دبیرسیاقی ص 81 ).
کباره. [ ک َ رَ / رِ ] ( اِ ) کبار. کوار. سبدی را گویند که میوه و امثال آن در آن کنند و بر چاروا بار نمایند و از جایی به جایی برند. ( برهان ). سبدی که میوه و امثال آن بر آن کنند و بر خر کرده در شهر آورند. ( آنندراج ). کواره. زنبیل:
ترا این تن یکی خانه سپنج است
مزور بل مغربل چون کباره.ناصرخسرو.|| خانه زنبور. || کاسه سفالین. ( برهان ).

فرهنگ معین

(کِ رِ یا رَ ) (اِ. ) نک کواره.

فرهنگ عمید

=کوار

فرهنگ فارسی

( اسم ) سبدی که چوب و علف و هیزم و مانند آن از صحرا آورند.
کوار سبدی را گویند که میوه و امثال آن در آن کنند و بر چاروا بار نمایند و از جائی بجائی برند

ویکی واژه

نک کواره.

جمله سازی با کباره

💡 ز آتش تیغش شراری گر فتد آنگه به خصم خصم را یکباره خیزد دود مرگ از دودمان

💡 زود از نظرم رفتی ای کوکب اقبالم یکباره نگون گشتی ایرایت اجلالم

💡 بطبع فتنه برین قوم فتنه گشت ازآنک ز عافیتشان یکباره بر حذر دیدم

💡 جهان ز پیری یکباره در سر آمده بود بدستگیری این دولت جوان برخاست

💡 چون کند نور حضور او جهان را با صفا هر کژی کاندر جهان باشد شود یکباره راست

💡 در شوق تو از شرح و بیان من و کلک یکباره سپید شد زبان من و کلک