عزیم
لغت نامه دهخدا
عزیم.[ ع َ ] ( ع مص ) آهنگ نمودن بر امر و دل نهادن. کوشش کردن. ( از منتهی الارب ). عزم [ ع َ / ع ُ ]. معزم [ م َزَ / م َ زِ ]. عُزمان. عَزیمة. رجوع به عزم شود.
عزیم. [ ع َ ] ( ع ص ) دشمن سخت وقوی. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || ( اِ ) ج ِ عزیمة. ( منتهی الارب ). رجوع به عزیمة شود.
فرهنگ فارسی
دشمن سخت و قوی جمع عزیمه
جمله سازی با عزیم
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در چه منزل می شوی فارغ ز بیم تاکجا همراهت آید این عزیم
💡 ای دام رزق را بسخا دست تو عزیم وی عمر ملک را ببقا کلک تو ضمان
💡 سالها شد ای خداوند کریم مر کرمهای تورا هستم عزیم