کامش

لغت نامه دهخدا

کامش. [ م ِ ] ( اِمص ) اسم مصدر از کامیدن. بکام بودن. در عیش و ناز و تنعم بسر بردن:
نه دل بگرفت رامین را ز رامش
نه ویسه سیرگشت از ناز و کامش.( ویس و رامین ).ز داد او همه مردم بکامش
نشسته روز و شب با عیش و رامش.( ویس و رامین ).

فرهنگ فارسی

بکام بودن

فرهنگستان زبان و ادب

{sex} [علوم سلامت] فعالیتی که در آن افراد به بوسه و لمس اندام های جنسی یکدیگر می پردازند و ممکن است نزدیکی جنسی را هم شامل شود

جمله سازی با کامش

💡 آن یکی گوشش همی‌پیچید سخت وان دگر در زیر کامش جست لخت

💡 نفس به کامش ابریشم بریده شود کسی که خنجر او را درآورد به خیال

💡 من چه گویم که خود در احکامش دولت از چرخ داد پیغامش

💡 بر خیز که آتش زنم این تخت روان را کامشب شب قتل است

💡 فسون خلق تو بر افعی قلم خواندم که جای زهر ز کامش گلاب می‌جوشد

💡 بتو بر شمارم کنون نامشان که مه نامشان باد و مه کامشان