لغت نامه دهخدا
کاروانسالار. [ کارْ / رِ ] ( ص مرکب، اِ مرکب ) قافله باشی. قافله سالار:
ضمیرش کاروانسالار غیب است
توانا را ز دانائی چه عیب است.نظامی.تیز در ریش کاروانسالار
گر بدان ره رود که خر خواهد.سعدی ( از هزلیات ).
کاروانسالار. [ کارْ / رِ ] ( ص مرکب، اِ مرکب ) قافله باشی. قافله سالار:
ضمیرش کاروانسالار غیب است
توانا را ز دانائی چه عیب است.نظامی.تیز در ریش کاروانسالار
گر بدان ره رود که خر خواهد.سعدی ( از هزلیات ).
(ص مر. ) رییس کاروان، قافله - سالار.
رئیس و سرپرست کاروان، قافله سالار.
قافله سالار
رییس کاروان، قافله - سالار.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کاروانها جمله ایمن از فریش کاروانسالارها در پیش پیش
💡 کاروانسالار گردون است روح پاک تو زین تن حیوان صفت در زیر بار عالمی
💡 کاروانسالار این راه درست مصطفی و مجتبی باشد نخست
💡 عشق پیش آهنگ راه جنت است کاروانسالار ملک و دولت است
💡 ضمیرش کاروانسالار غیب است توانا را ز دانایی چه عیب است
💡 تیز در ریش کاروانسالار گر بدان ده رود که خر خواهد