کاروانسالار

مترادف‌ها

کاروان‌سالار، رهبر کاروان، سرکاروان

لغت نامه دهخدا

کاروانسالار. [ کارْ / رِ ] ( ص مرکب، اِ مرکب ) قافله باشی. قافله سالار:
ضمیرش کاروانسالار غیب است
توانا را ز دانائی چه عیب است.نظامی.تیز در ریش کاروانسالار
گر بدان ره رود که خر خواهد.سعدی ( از هزلیات ).

فرهنگ معین

(ص مر. ) رییس کاروان، قافله - سالار.

فرهنگ عمید

رئیس و سرپرست کاروان، قافله سالار.

فرهنگ فارسی

قافله سالار

ویکی واژه

رییس کاروان، قافله - سالار.

جمله سازی با کاروانسالار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 کاروانها جمله ایمن از فریش کاروانسالارها در پیش پیش

💡 کاروانسالار گردون است روح پاک تو زین تن حیوان صفت در زیر بار عالمی

💡 کاروانسالار این راه درست مصطفی و مجتبی باشد نخست

💡 عشق پیش آهنگ راه جنت است کاروانسالار ملک و دولت است

💡 ضمیرش کاروانسالار غیب است توانا را ز دانایی چه عیب است

💡 تیز در ریش کاروانسالار گر بدان ده رود که خر خواهد

💡 کاروانسالار با تجربه‌ای بسیار زیاد و دانش فراوان از مسیرهای جاده ابریشم، مسئولیت هدایت گروه بزرگی از تجار را در میان کویرهای پهناور و خطرناک بر عهده داشت.

💡 در داستان‌های قدیمی، کاروانسالار فردی بود که با مدیریت صحیح و قدرت تصمیم‌گیری خود، امنیت و سلامت تمام مسافران را در طول مسیرهای طولانی تضمین می‌کرد.

💡 او به عنوان یک کاروانسالار باهوش، توانست با شناسایی منابع آب و ستاره‌های آسمان، گروه خود را از گم شدن در طوفان‌های شنی شدید نجات دهد.

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران