ژنی

لغت نامه دهخدا

ژنی. [ ژِ ] ( فرانسوی، ص ) داهیه. نابغه. داهی.

فرهنگ معین

(ژِ ) [ فر. ] ۱ - (اِ. ) نبوغ. ۲ - (ص. ) نابغه.

فرهنگ عمید

۱. استعداد، نبوغ.
۲. (صفت ) نابغه، بسیارباهوش.

فرهنگ فارسی

قریحه، استعداد، نبوغ، فراست، نابغه، داهیه
۱ - ( اسم ) نبوغ استعداد. ۲ - ( صفت ) نابغه داهیه.

فرهنگستان زبان و ادب

{genic, genetic} [زیست شناسی] مربوط به ژن

ویکی واژه

نبوغ.
نابغه.

جمله سازی با ژنی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 مگر به بال و پر بیخودی رسم جایی وگرنه نقش قدم چاه بیژنی است مرا

💡 گاهی نگون به چاه زنخدان چو بیژنی گه درگشاد تیر بلا همچو آرشی

💡 هان ای بهار، مرد خرد شو که در جهان بند است بیژنی و مغاک است رستمی

💡 از تنور رزق تا قرصی برون می آورم بیژنی گویا برون از قعر چاهی می کشم

💡 که چون تو سواری هژبر افکنی سرافرازگردی و شیر اوژنی

💡 شد به هامون با همه شیر او ژنی هر طرف سرگرم در صید افکنی

مهوا یعنی چه؟
مهوا یعنی چه؟
آثار یعنی چه؟
آثار یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز