چرکی

لغت نامه دهخدا

چرکی. [ چ ِ ] ( ص نسبی ) چرکین. چرکدار. کثیف. آلوده. ناپاک. || ریمناک. زخم چرکین.

فرهنگ فارسی

چرکین. آلوده

جمله سازی با چرکی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 روانِ جامعه از این دو زن صفا می‌یافت اگر نه بر رخشان آن نقابِ چرکین بود

💡 ولی امروز هست، آن روز تاریخی و دستانی که عالم برکند، این رخت چرکین زمستانی

💡 موی او باریک و چرکین همچو تار عنکبوت روی‌او تاریک و پرچین همچو چرم سوسمار

💡 آدالیمومب برای درمانی بیماری هیدرآدنیت چرکی متوسط تا شدید مورد تایید قرار گرفته است.

💡 زیرا او همه صبح داشته‌است لاستیک عوض می‌کرده‌است، اکنون لباس‌هایش چرکین اند.

شط العرب یعنی چه؟
شط العرب یعنی چه؟
داشاق یعنی چه؟
داشاق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز